کانال تلگرام روزنامه جامعه پویا طراحی سایت
آخرین خبرها پربازدید ترین‌ها
ثبت نام مجدد سهام عدالت در نیمه دوم سال ۹۶
مجتمع پتروشیمی کردستان افتتاح شد
اعضای بدن جوان رامیانی نجات بخش زندگی هفت بیمار شد
نوروز را باید به نوروزگاه‌ها برد
امدادرسانی به بیش از ۲۵۰۰ متاثر از برف و کولاک و سیل
با خاموش کردن چراغ های اضافی یک ساعت به زمین فکر کنیم
جشن های نوروزی ویژه دانشجویان ایرانی در مالزی برگزار شد
193 اغذیه فروشی متخلف درطرح نوروزی تعطیل شد
اصولگرایان با لیست خدمت در انتخابات حاضر می‌شوند
عقب‌نشینی ترامپ از لایحه جنجالی بیمه درمانی
فهرست جاده‌های مسدود کشور در برف و باران
نرگس کلباسی تبرئه شد
سومین ایرباس پسابرجامی امروز وارد کشور می‌شود
فرزند آیت الله هاشمی رفسنجانی کاندیدای شورای شهر شد
اسامی ۸۹ مصدوم تصادف زنجیره‌ای مشهد به تفکیک بیمارستان
تهران هويتي آميخته با طبيعت
نصف جهان، مرکز ردصلاحيت‌هاي انتخاباتي
در96 شگفت‌زده خواهيد شد!
تغيير و تحول در تاکسيراني
تأمین غذای بشر آینده با کمک ژنتیک
طليعه کامران از ميان ما رفت، درحالي‌که هيچگاه در ميان ما نبود
با آواز همايون شجريان و آهنگسازي سهراب پورناظري
بعضی مرگ‌ها غیرمنتظره است
آواز خوش هزاردستان
آقاي ترامپ تا‌به‌حال گرسنه بود‌ه‌اي؟
نوروز به 31 کشور جهان مي‌رود
بوي عيدي بوي توپ، بوي کاغذ رنگي
سال کنشگري در شبکه‌هاي اجتماعي
بهار؛ آسمان پابرهنه بر زمين
خودمان را سبک نکنيم
بدون شرح
دنبال‌کردن سياست‌هاي اقتصاد مقاومتي، اولويت دولت در سال آينده است
امسال، سال گشايش‌ها بود؛ به فکر تفرقه نباشيم
تخريب‌ها عليه دولت، نتيجه معکوس دارد
ديده و شنيده شدن، بالاترين مطالبه فرهنگيان
چرا معلمان معترض هستند؟
سلب مالکيت از طبقه فرودست در مسائل آموزشي
اثر مستقيم بهبود وضعيت معلمان روي ميليون‌ها خانوار ايراني
بدون سورپرايز و با چند علامت سؤال!
خستگي، گل‌نزدن و باز هم نيمکت خالي!
عيدديدني به صرف گل و کري‌خواني!
10 فدراسيون مي‌تواند رئيس زن داشته باشد
سال را با قهرماني تمام کن
پیروزهای برجامي با «ديپلماسي لبخند»
منفورترين رئيس‌جمهوري دموکرات نزد جمهوري‌خواهان
راه پرفراز و نشیب قاهره برای نزدیکی به‌تهران
رشد توليد کارگاه‌هاي صنعتي 6,8 درصد شد
افزايش 1,4 درصدي بيکاري در سال 95
حداقل دریافتی کارگران، یک میلیون و 317 هزار تومان شد
گراني‌هاي رنگارنگ
بسياري از خوانندگان حتي در تلفظ فارسي مشکل دارند
بهترين نوروز، نوروزي بود که عاشق شدم
ایران، بهشتی ناشناخته
منوی بهاره ویدئو رسانه و بازار سینمای جهان
منوی بهاره تلویزیون
منوی بهاره کتاب
منوی بهاره آلبوم‌های موسیقی
منوی بهاره سینمای داخلی
کم‌حادثه‌ترين چهارشنبه‌سوري
برون‌سپاري 95 درصد خدمات بهزيستي!
شناسه خبر: 50599 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۵/۱۰/۲۰ - 01:00
آغاز اصلاحات در ايران
تاريخ هيچگاه در قضاوت اشتباه نمي‌کند؛

آغاز اصلاحات در ايران

فرزانه متين: امروز، 20 دي، سالروز مرگ ميرزاتقي‌خان اميرکبير است؛ روزي که تاريخ ايران آن را فراموش نمي‌کند. آنها که براي ديگران مي‌ميرند، جاودانه زنده‌اند. تاريخ به‌خوبي نشان داده است که براي مردان بزرگ و راهبران نيکوسرشت جهان، «زايش» هست اما «مرگ» نيست. مردي که کوشيد تا در دوران کوتاه صدراعظمي‌اش، جهل را از بين ببرد و خردورزی را آموزش دهد، دشمن را بشناساند و دوستي را ارج دهد، نظم دهد و هرج‌ومرج را پاک کند، دسيسه را از بيخ‌وبن ريشه‌کن کرده و رفاقت را پايدار، نابساماني‌ها را اصلاح کند و... . حالا سال‌هاست که از کشته‌شدنش مي‌گذرد، قريب 165 سال گذشته و آيندگان دريافتند که خدمتگزار کيست و خائن کدام است. هرچند ناصرالدين‌شاه که کمر به فرمان قتلش بسته بود، اندکي بعد متوجه شد خدمتگزار واقعي که بوده اما هرگز نخواست درباره‌اش صحبت کند و اين پشيماني را با خود به گور برد.
شايد همان لحظه که آواي گلوله‌اي از دهان تپانچه ميرزارضاي کرماني بيرون آمد، صداي مظلوميت اميرکبير و فرياد در دل گره‌خورده ملتي بود که او را از ته دل دوست داشتند و ناصرالدين‌شاه آن صداي امير را در لحظه مرگش شنيد اما خيلي دير و دور. 
مردي مخالف استعمار و پاره‌پاره شدن ايران
مي‌گويند اميرکبير زماني بر مسند صدراعظمي جلوس کرد که گويي گلي در گنداب برويد. دربار پيش از اميرکبير از دوران فتحعلي‌شاه به بعد، به يک ابزار بي‌اراده‌اي در دست بيگانگان و کارگزاران آنان تبديل شده بود و تا زير گوش شاه، جاسوس گماشته بودند. هر چند شاهان حتي بعد از صدراعظمي امير چنان سست‌عنصر و خوشگذران بودند که برايشان فرقي نمي‌کرد، مردم چه مي‌کنند و چگونه روزگار خود را مي‌گذرانند. آنها از پادشاهي فقط خوشگذراني، زن‌بار‌گي، قدرت‌طلبي، زدن، کشتن و گوش و دماغ بريدن را مي‌دانسته و به چيز ديگري نمي‌انديشیدند. در دوراني که انگليسي‌ها در جنوب کشور و روس‌ها در شمال به تني چند از قلدران و باج‌گيران محلي ميدان داده تا در برابر حکومت مرکزي بايستند و خودشان، بساط فرمانروايي داير کرده بودند، ميرزاتقي‌خان به همراه وليعهد وارد تهران شده و ملقب به اميرکبير و صدراعظم مي‌شود. او مي‌ماند و نفوذ بيگانگان در ايران و نبود حکومت مرکزي و مستقل. نخستين کاري که اميرکبير انجام داد، ايجاد و تمرکز نيرو براي حکومت مرکزي بود. او آگاه بود و به‌خوبي مي‌دانست انگليسي‌ها براي نگه‌داشتن هندوستان، درصدد آن هستند که ايران را تکه‌پاره کنند. پاکستان در آن ايام به بلوچستان معروف و از آن ايران و هم‌مرز با هندوستان بود. درواقع، از هنگامي که انگليسي‌ها بر سرزمين هند چيره شده بودند، اين نقشه را در سر مي‌پروراندند که ميان ايران و هند فاصله‌اي باشد و از‌سوي‌ديگر، روس‌ها از اين کشاکش و زدوبندهاي انگليس‌ها به نفع خود استفاده مي‌کردند و فقط به بردن قفقاز، گرجستان، داغستان، ارمنستان، ازبکستان و... اکتفا نکرده و چشم بر بخش‌هايی از خاک ايران در شمال خراسان امروزي داشتند. حالا در چنين توفاني، امير با اراده‌اي استوار درصدد برآمد دولت مرکزي را گسترش دهد و بساط خان و خان‌بازي برهم چيند. او براي اين کار به اجازه شاه نياز داشت. دراین‌باره به ناصرالدين‌شاه گفت: «من مي‌خواهم شما شاه سراسر ايران باشيد، نه شاه تهران و حومه. هر کدام از خان‌ها براي خود فرمانروايي درست کرده‌اند و بايد آنها منحل شوند تا کشوري مستقل و حکومتي مرکزي داشته باشيم.» ناصرالدين‌شاه 19 ساله، همه چيز را به امير مي‌سپارد. او هم در مدتي کوتاه، کار سرکوب سرکشان را آغاز مي‌کند. شورش‌هاي جنوب را در هم مي‌کوبد و سراسر کرانه‌هاي شمال خليج‌فارس را زير کنترل دولت مرکزي درمي‌آورد. اين سرکوب به حدي سريع بود که وزيرمختار انگليس که تا چندي پيش به وزارت امورخارجه کشورش، مژده نيرومندي خان‌ها و پاره‌پاره‌شدن ايران را داده بود، پس از پيروزي اميرکبير با نااميدي و شرمندگي به وزير امورخارجه انگليس پالمرستون مي‌نويسد: «سال‌هاي درازي بود که منطقه خليج‌فارس آن‌گونه که امروز زير اطاعت حکومت مرکزي ايران درآمده است، مطيع حکومت تهران نبود.» با اين قضايا، جنگ اميرکبير با انگليسي‌ها تازه آغاز مي‌شود. سران بلوچ با تحريک انگليسي‌ها شورش کردند. صدراعظم براي خواباندن اين غائله از روش نادرشاه کمک گرفت زيرا لشکرکشي نادرشاه براي نبرد با شورشيان در سرزمين‌هاي خشک بلوچستان با شترهاي جماز بود، با اين فرق که نادرشاه دانش و پختگي نداشت اما اميرکبير علاوه بر داشتن اينها از زيروبم سياست آگاه بوده و البته آقابالاسري به نام ناصرالدين‌شاه داشت؛ بااين‌حال، شيوه نادر را در پيش گرفت و دستور داد چند هنگ شترسوار در ارتش بنيان گذارده شود و چند ماه بعد از تمرين هنگ‌هاي شترسواران، آنها را راهي سرکوب بلوچ‌ها کرد. بلوچ‌ها به‌شدت غافلگير و در عرض چند روز تسليم و سرکوب شدند. اين واقعه چنان با سرعت صورت گرفته بود که دولت انگليس هيچ‌گونه اظهارنظري نکرد. 
نخست‌وزير کاردان ايران پس از نشاندن جنوبي‌ها بر سر جايشان، توجهش را به سمت شمال کشور و ترکمن‌ها معطوف مي‌کند. در اين دوران، خراسان درصدد آن بود که مستقل و از ايران جدا شود. حسن‌خان‌سالار در دوران محمد شاه براي استانداري خراسان برگزيده شده و در صدد جداکردن اين استان از ايران بود که حاج ميرزاآقاسي با آگاهي از اين تصميم، حشمت‌الدوله را به‌جاي او به استانداري خراسان منصوب مي‌کند اما خان‌سالار او را راه نداده و حشمت‌الدوله مجبور مي‌شود که بازگردد. بعد از روي‌کارآمدن اميرکبير، او براي گوشمالي حسن‌خان‌سالار، موافقت شاه جوان را براي جنگ با او مي‌گيرد. امير در ابتدا از مذاکره شروع مي‌کند و دستور مي‌دهد سالار به تهران بيايد و با شاه گفت‌وگو کند. سخن سالار به فرستادگان اميرکبير اين‌چنين بود: «من نه دولت مرکزي ايران، نه شاهي به نام ناصرالدين‌شاه و نه آدمي به نام اميرکبير را مي‌شناسم. خراسان کشوري مستقل است و زير بار هيچ‌گونه فشاري نمي‌رود و صلاح دولت ايران نيست که با من درستيزد.» همين پيام کافي بود که امير سپاه را راهی خراسان کند. وزيرمختاران انگليس و روسيه به او پيشنهاد ميانجيگري دادند اما اميرکبير قبول نکرد که خراسان با کمک اجنبي‌ها به دست شاه بيفتد. او حسام‌السلطنه، عموي ناصرالدين‌شاه را فرمانده سپاه و عازم خراسان کرد. پس از دو روز نبرد سخت، سرانجام حسام‌السلطنه مشهد را محاصره کرده و دروازه‌هاي شهر مشهد به دست مردم گشوده شد و سپاهيان، حسن‌خان‌سالار را خلع سلاح کردند. بعد از آن، حسام‌السلطنه استاندار خراسان شد؛ اين‌چنين اميرکبير توانست سراسر ايران را تحت سلطه دولت مرکزي درآورد و از تکه‌تکه‌شدن آن جلوگيري کند.
مردي موافق تقويت و ترقي قشون
ميرزاتقي‌خان فراهاني از آنجا که در تبريز به شغل امير نظامي مشغول بود، درپي ارتقا به صدراعظمي، ناصرالدين‌شاه فرماندهي کل قشون را در اختيار او قرار داد. صدراعظم، وجود يک ارتش نيرومند و منظم را براي پيشرفت امور و حفظ سرزمين ايران و حيثيت تاريخي و سياست خارجي ايران ضروري مي‌ديد. او عقيده داشت که ارتش روح کشور است و اگر مملکتي بخواهد قدرت و عظمتي به هم برساند، بايد ارتش قدرتمندي داشته باشد. امير، نظم و انضباط را به قشون بازگرداند و براي تهيه اسلحه، مهمات و آذوقه براي سپاه، سعي زيادي کرد تا جايي که ناصرالدين‌شاه سال‌ها پس از قتل امير به کوشش او در تقويت سپاه اعتراف مي‌کند. محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه در کتاب «روزنامه خاطرات» مي‌نويسد: «در خانه رفتم نايب‌السلطنه، قوام الدوله، امين‌السلطان و امين‌الدوله با جمعي از صاحب منصبان قشوني احضار شده بودند. فرمايش همايوني از اين قرار بود؛ ما در زمان ميرزا‌تقي‌خان قشوني داشتيم. در صدرات ميرزا آقاخان هم بد نبود و همچنين متدرجا تا زمان حسين‌خان سپهسالار همین‌جوري بود اما حالا نايب‌السلطنه، حقيقتا به قشون نمي‌رسد، از فردا بنشينيد مجلس بکنيد، قشون را به اردوها تقسيم کنيد و منظم نماييد.» در هر صورت، امير براي اينکه وابستگي کشور را از حيث ساز‌و‌برگ و مهمات و وسايل جنگي به خارج قطع کند، در شهر‌ها جبه خانه و قورخانه براي توليد اسلحه تأسيس کرد. تلاش امير در ‌زمینه تقويت اصلاحات کشور، در طرز گرفتن سرباز بود که تا قبل از او، تقريبا سرباز، چريک بود و وضع نامناسبي داشت ولي اميرکبير، سربازگيري را داوطلبانه اعلام کرد و به‌اين‌ترتيب، صد هزار نفر پياده و 30 هزار سوار در اختيار دولت گذاشت که هر زمان جنگي صورت گيرد، از آنها استفاده شود. در مورد لباس هم، او لباس‌ها را متحد‌الشکل کرد. برخي از مورخان معتقدند، درواقع حفظ انسجام قشون باعث ترس ناصرالدين‌شاه شده بود و هراس داشت که امير قدرت را از او بربايد که در انتها راضي به عزلش مي‌شود. 
مردي مخالف جهل و بي‌سوادي
اميرکبير از بي‌سوادي مردم به‌شدت رنج مي‌برد. او به خوبي مي‌دانست که انگل استعمار و جهانخواري در محيطي که مردمش نادان، کوته‌‌انديش و بي‌سواد باشند، بهتر پرورده مي‌شود. ازاين‌رو، او دست به بنيانگذاري مرکز فرهنگي و آموزشی دارالفنون زد و چون مي‌دانست که دول روس و انگليس در‌اين‌زمينه کارشکني‌هاي ريز و درشتي مي‌کنند، در ساختن اين مجتمع و به راه اندازي‌اش به‌شدت شتاب به خرج داد؛ البته مورخان بر اين عقيده هستند که او درصدد آن بود که بعد از به راه افتادن دارالفنون در تهران، در ديگر شهرهاي کشور مراکزي اين‌چنيني بسازد. بنيانگذاري دارالفنون، انگليس‌ها را به جنب‌و‌جوش انداخت و آنها کوشيدند تا به ناصرالدين‌شاه بقبولانند که تأسيس اين مرکز علمي، کاري بيهوده است و درخور پرداختن اين همه هزينه نيست اما چون موفق نشدند، از اميرکبير خواستند از استادان انگليسي در کادر آموزشي دارالفنون استفاده کند اما امير نپذيرفت و در نوبت بعدي، مي‌دانست روس‌ها هستند که مي‌خواهند استاد اين مرکز شوند. او براي جلوگيري از سپردن کار به دست شهروندان روس و انگليسي، کشور اتريش را انتخاب کرد و از نماينده خود،  مسيو جان‌داوود، خواست که به اتريش برود و با دستاني پر بازگردد ودر رشته‌هاي نظامي، طب، شيمي، فيزيک و... استادان مجرب را راهي ايران کند. سرانجام درالفنون ساخته و آماده شد. معلمان وارد تهران شدند اما ديگر امير، صدراعظم نبود. 
ميرزا تقي‌خان‌فراهاني از پيروي مردم از خرافات، رمال‌هاي بي‌سواد و واپس‌‌ماندگي آنها به‌شدت رنج مي‌برد. او از طرق مختلف سعي مي‌کرد، اين ناداني و خرافات را از بين ببرد اما گاهی مردم از همه‌جا بي‌خبر ايران به‌دليل خو‌گرفتن با خرافات در قرون گذشته باعث به هلاکت‌رسيدن خود و اعضاي خانواده‌شان مي‌شدند تا جايي که براي آبله‌کوبي، حاضر نبودند به فرزندانشان واکسن زده شود و باعث اشک‌ريختن اميرکبير مي‌شدند. يکي از سنت‌هاي رايج در ميان مردم «بست‌نشيني» بود. به اين صورت زماني که دولت مي‌خواست گناهکاري را تحت پيگرد قرار دهد، آنها خود را به زيارتگاه‌ها و امامزاده‌ها و حتي توپ مرواريد وسط ميدان توپخانه مي‌رساندند و آنجا بست مي‌نشستند و از پناهگاهشان بيرون نمي‌آمدند. اميرکبير به‌شدت با اين قضيه به مخالفت پرداخت زيرا معتقد بود، هر کسي بخواهد هر جرمي را مرتکب مي‌شود و سرانجام بست مي‌نشيند. او بست‌نشيني را نمودار ضعف قدرت حکومت مرکزي مي‌دانست و به مخالفت با آن پرداخت. به همه مأموران دولتي و گزمه‌ها دستور داد که هر گناهکاري که بست مي‌نشيند به دنبالش بروند و و او را دستگير کنند. مخالفان امير به او نسبت کفر و بي‌ديني زدند اما او درختي نبود که دربرابر چنين توفان‌ها و تنداب‌هاي ناتوان از جاي تکان بخورد. گواه اين سخن، وصيت اوست که يک‌سوم دارايي‌اش را وقف کارهاي نيک و بخشش به مستمندان و ساختن مسجد کرد. مسجد و مدرسه حاج شيخ‌عبدالحسين که هنوز هم در تهران بوده از موقوفات اميرکبير ازسوي وصي‌اش، حاج شيخ عبدالحسين، معروف به شيخ‌العراقين، در محله بازار تهران است. از ديگر کارهاي او در دوران صدراتش، منع خريدوفروش نوشيدني‌هاي الکلي و قدغن‌کردن باده‌گساري در بيرون از خانه‌ها بود و در‌اين‌زمينه، چنان شدت عمل به خرج داد که شب‌ها ديگر اثري از اوباش و قداره‌بندها و باج‌گيرها نبود. 
مردي موافق هوشياري
امير در طي دوران صدراعظمي‌اش، براي آگاهي از جزئيات رويدادهاي کشور و با خبر‌شدن از رفتار فرمانداران، استانداران و شناخت مأموران درستکار و نادرستکار، سازماني را پديد آورد که امروز مي‌توان به آن «سازمان هوشياري» يا همان تشکيلات جاسوسي و ضد‌جاسوسي گفت. او در‌اين‌زمينه، گروهي کارمند پنهاني را تربيت کرده بود که در آن ايام آنها را «خفيه‌نويس» صدا مي‌زدند که پيوسته در ميان پايتخت و شهرها در حرکت بودند و همه رويدادهاي مربوط به روابط مأموران کشوري را با مردم، صادقانه و به دور از دروغ براي اميرکبير مي‌نوشتند. فرستادن اين گزارش‌ها و سپس بازخواست امير از گناهکاران به حدي دقيق بود که مردم معتقد به «غيب‌گويي» و «کرامات» از سوي او شده بودند. کارمندان تشکيلات را نيز «منهيان امير» مي‌ناميدند و آنها چنان وحشتي در دل مأموران خاطي دولت پديد آورده بودند که تا يک تجمع چهار، پنج نفره مي‌شد، فکر مي‌کردند دو نفر آنها خفيه‌نويس هستند؛ البته بخش مهمي از اين تشکيلات به خنثي‌کردن عمليات ضد‌جاسوسي مربوط مي‌شد. ناگفته نماند، انگيزه بنيانگذاري چنين سازماني از سوي امير‌کبير از زمان حاج‌ميرزا آقاسي و نفوذ سياست‌هاي بيگانگان، به‌ويژه روس‌ها در شاه و برخي وزيران بود. باتوجه به اين تشکيلات، پي مي‌بريم که اميرکبير در آن دوران، چه ذهن روشني داشت که نزديک به دو قرن پيش در اين عرصه پيشرو بوده است.
مردي مخالف فراماسونري و فرقه بابيه
طبق برگه‌ها و اسناد تاريخي، از آغاز ورود سرجان ملکم (اولين فراماسونري‌ای که وارد ايران شد) تا پيش از پيروزي انقلاب اسلامي، هميشه دربارهاي ايران، پايگاه فراماسونرها بوده اند و به گفته ديگر، نخستين هدف اين سازمان دراختيارگرفتن درباريان، بزرگان و شاهزادگان بوده زيرا به‌خوبي مي‌دانستند که در رژيم‌هاي خودکامه، نزديکان شاه در همه شاخه‌هاي کشوري و لشکري نفوذ و فرمانروايي دارند و ضمنا اين را هم مي‌دانستند که حلقه پيوند ميان شاه، بزرگان و وزيران، صدراعظم (نخست‌وزير) است. نام ميرزا تقي‌خان اميرکبير نه‌تنها در تاريخ ميهن ما با غرور و افتخار آميخته است بلکه تا چند سال مقابل يکي از مکاتب بين‌المللي، فراماسونري ايستادگي کرد نامش به‌عنوان يکي از سرسخت‌ترين دشمنان فراماسونري در تاريخچه اين مکتب به چشم مي‌خورد؛ بااين‌حال، مأموران سفارتخانه‌هاي خارجي ناگزير از ابراز احترام به اين شخصيت ارزنده دوره قاجار بودند. ح. م زاوش در کتاب «نخستين کارگزاران استعمار در ايران» مي‌نويسد: «بنا بر شواهد معتبر تاريخي، بعد از ورود سرجان ملکم، در تماميت دوران قاجار، تاريخ ايران هيچگاه شاهد استقرار مداوم عنصر ملي و شخصيت وطن‌خواه بر مسند صدارت نبوده است. به استثناي سه نفر «حاج ابراهيم‌خان اعتمادالدوله»، «ميرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهاني» و «ميزرا تقي‌خان اميرکبير» که هر سه نفر آنها نيز با توطئه عوامل ماسونيک به فجيع‌ترين وضع مقتول و خاندانشان نابود گشت. درواقع، توطئه عوامل استعمار آنان را از ميان برداشته تا ديگران را عبرت و تنبيهي باشد.»
يکي از مسائل پيش رو بعد از صدراعظمي ميرزاتقي‌خان، قوت‌گرفتن روزافزون فرقه بدعت‌آميز بابيه بود؛ اين فرقه که ابتدا با تظاهرات ديني فردي به نام «علي‌محمد باب» از اهالي شيراز شروع شد، بدعت‌هاي زيادي را وارد مذهب شيعه کرده بود. او مدتي در حوالي بغداد، گوشه‌نشيني اختيار کرده بود، بعد از آن به بوشهر آمد و دعوي پيغمبري کرده و مريدان بسياري پيدا کرد. طبق شنيده‌ها، اولين شورش بابيان از شهر يزد شروع شد و به جاهاي ديگر سرايت کرد. عقايد انحرافي آن به گونه‌اي بود که اميرکبير تنها راه‌چاره را مقابله شديد تا ريشه‌کني اين فرقه دانست. در ابتدا او سعي کرد طبق رويه هميشگي‌اش، موضوع را بدون خونريزي خاموش کند اما امير که از توبه‌ناپذيري باب نااميد شده بود، فرمان قتلش را صادر کرد. او به تبريز اعزام شد و در همان روز ورودش در ميدان بزرگ شهر قرار شد که اعدامش کنند اما باب فرار کرد، محل اختفايش به‌سرعت کشف شد و بار ديگر او را به‌سوي ميدان آورده و سرانجام تيربارانش کرده و جسدش را در گودالي خارج از شهر انداختند. خشم پيروان باب از اميرکبير به‌واسطه دستور قتل محمدعلي باب باعث شد تا نقشه قتل امير را عملي کنند اما توطئه آنها خنثي و هفت نفر از عوامل دستگير و اعدام شدند. 
مردي مخالف چاپلوسي و تملق‌گويي
خويشان و نزديکان سودجو و جاه‌طلب شاه با زدوبند و رفيق‌بازي‌هايشان هر يک براي خود هواداراني جمع کرده و بساط خوشگذراني و مفت‌خوري راه انداخته بودند تا امير دستور قطع مستمري آنها را صادر کرد و از طرفي نيز بسياري از ستايشگران و چاپلوساني را که کاري جز «بله‌قربان» گفتن نداشتند از دربار راند و اما مهم‌تر از همه اينها، حذف القاب درباريان بود. از گذشته‌هاي دور، فروش القاب دولتي از سوی درباريان و شاه امري رايج  بود و مقامات دولتي آشکارا براي فروش القاب دولتي رشوه دريافت مي‌کردند. گاهي براي تصاحب لقب، افراد مجبور بودند به دو يا چند واسطه درباري و نزديکان آنها رشوه پرداخت کنند. رشوه‌گيري از دربار به جامعه سرايت کرده و القاب تملق‌آميز وزيران و درباريان يکي از عواملي بود که چاپلوسي و تملق‌گويي بزرگان را در بين رعايا ترويج مي‌کرد و عامل گسترش رشوه‌خواري حکام شد که امير اين امر را موقوف کرد. کرانت واتسن در کتاب «تاريخ ايران» مي‌نويسد: «اميرنظام تصميم گرفت عبارات و الفاظ بي‌معني و نفرت‌انگيزي را که فقط شايسته بندگان و انگل‌هاست از ميان ببرد؛ ازاين‌رو، دستخطي صادر و در عريضه‌ها و اوراق رسمي در خطاب به او استعمال بيش از يک عنوان خاص «جناب» را ممنوع کرد و هر فردي از طبقه پايين‌تر را بايد متناسبا با عنوان سبک‌تري خطاب نمود. مردم از شنيدن اين موضوع که وزيري از پذيرفتن عناوين تملق‌آميز رویگردان بوده، متحير شدند ولي فرمان او را اطاعت کردند و شايد نفرات کمي از فقدان اين اصطلاحات پرآب‌وتاب و بي‌معني که گوششان از دير زماني به آن عادت کرده بود، ابراز تأسف کردند.»
و آرزوهاي بربادرفته امير
«کشورهاي پيشرفته جهان در پناه صنعتي‌شدن به اين مقام و جايگاه رسيده‌اند. ما کارگر باهوش، خوش‌ذوق و باشعور فراوان داريم. بر اين پايه، چيزي از مغرب‌زميني‌ها کم نداريم. فقط تعليمات شايسته لازم است. پس چرا نقص بزرگ را برطرف نکنيم. برويد، حدود صد نفر کارگر باهوش در رشته‌هاي پارچه‌بافي، بلور‌سازي، کاغذ‌سازي و چدن‌ريزي را دست‌چين کنيد تا آنها را به خارج اعزام کنيم و مايه اوليه صنعتي‌شدن را به‌وجود آوريم.» اين عباراتي است که صدراعظم کاردان ناصرالدين‌شاه به رايزنان خود براي سربلندي و اصلاح کشورش گفت. دستور امير، بي‌درنگ اجرا شد و به فاصله 20 روز، فهرست صد نفر کارگر به دست امير رسيد که او 83 نفر از آنها برگزيد و به سن‌پترزبورگ (پايتخت روسيه تزاري) فرستاد. او همچنين دستور برپا کردن چندين کارخانه در نقاط مختلف ايران را داد و بودجه لازم براي خريد ماشين و تجهيزات را فراهم کرد. ماشين‌ها و ابزارآلات آمدند، يک سال بعد نيز کارگران هم از روسيه بازگشتند، چندي نگذشت که کارخانه بلور‌سازي در تهران، کاغذ‌سازي در اصفهان و... کار خود را آغاز کردند اما هيچگاه اميرکبير نتيجه‌اش را نديد. 
هنگامي که اميرکبير دست به انقلاب ژرف اجتماعي و سياسي در ايران زد و طرح‌هاي قاطع و روشن‌بينانه خود را ارائه داد، مردان سياسي و بزرگان ژاپن نيز تکان خوردند. در حقيقت، مي‌توان گفت که ايران در باختر و ژاپن در خاور آسيا، در يک زمان دست به مسابقه بزرگی زدند تا هر چه زودتر به پيشرفت، توانگري و دانشوري دست يابند اما فرق ميان ژاپن و ايران اين بود که پادشاهان ژاپن با مردان شايسته و خدمتگزار سر دشمني و کينه‌توزي نداشته و خدمتگزاران و مردان کشور را تشويق و پشتيباني مي‌کردند و در نتيجه، بيگانگان نمي‌توانستند در ديواره استقلال آن سرزمين رخنه پديد آورند و در مقابل پادشاهان ايران، مردان بزرگ و استوار را از ميان بردند و چاپلوسان و ستايشگران را ميدان دادند و اين‌گونه بود که در دوشنبه روزي به تاريخ امروز، اميرکبير را جماعتي بانفوذ از هستي ساقط کردند. در تاريخ آمده است بعد از آنکه شاه فرمان قتلش را صادر کرد بلافاصله از کرده خود پشيمان شد و روزهاي دوشنبه را (روزی که خبر کشته‌شدن امير را به او دادند) تعطيل کرده، کسي را در اين روز نمي‌پذيرفت و براي صدراعظمش عزاداري مي‌کرد.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.