کانال تلگرام روزنامه جامعه پویا طراحی سایت
آخرین خبرها پربازدید ترین‌ها
حکایت ائتلاف نامیمون ضدایرانی
احتمال افزايش زائران حج تمتع به 80 هزار نفر
يک‌سوم ايراني‌ها به موادمخدر نگاه مثبت دارند
شيطنت ممنوع!
شناسایی بی‌شناسنامه‌ها
شکایت از عضو هیئت علمی، شخصی بود
از ترک تحصيل تا درخشش روي پرده سينما
«تايتانيک»، نگين عشق در سينما
نزديک بود در تايتانيک بازي نکنم
حضور وزير اقتصاد براي پاسخگویی درباره حساب‌هاي قوه قضائيه
ترافیک اصول‌گرایان برای ریاست‌جمهوری
روحاني: اسرائيل برخي رهبران غربي را گروگان گرفته است
آيا پاکستان از آغوش عربستان دل مي‌کند؟
ايران، محور تقابل جهان اسلام با رژيم صهيونيستي
تسهيلات رونق توليد از ۱۵ هزار ميليارد تومان گذشت
بخشنامه مورد نظر در دسترس نيست
اولويت دولت در سال 96، رفع موانع سرمايه‌گذاري است
گزينه ادغام بانک‌ها روي ميز بانک مرکزي
عراقي‌ها، نگران از ترامپ
ترامپ هيولا، خيلي هم بد نيست
متيس در بغداد به العبادي اطمينان داد
آغاز کلاه‌قرمزي 96 از 30 اسفند
اپرا؛ شکل تکامل‌یافته تعزیه
داستان يک عکس از عباس کيارستمي
اعتراض جمعي هنرمندان؛ با ياد فرهادي و عليه ترامپ
ضررهاي انحصارطلبي يک سامانه به تيم سرخ
از دیوپ و ادواردو تا گولچ و پریموف
کابوس پرونده نيکولوفسکي در دوره شما بود آقاي دادکان
اروميه خسته بود
به فردا نگاه کنيد
کلماتی برای کودکان‌کار
اما صدايي از من بيرون نمي‌آيد
چرا من مي‌بارد
بدون شرح
چاه ويل طرح تحول سلامت
لزوم سياست‌گذاري وزارت‌ امورخارجه در مسائل منطقه‌اي
صف‌کشی دولت برای خانه‌دار کردن بی‌خانمان‌ها
رأي مثبت مجلسي‌ها به کليات بودجه 96
دلشان گرم شد
فرار الهلال از شکست با هنرنمایی خارجی‌ها
جواني استقلال؛ چاقويي که دسته خودش را بريد
افزايش 35 درصدي سقط‌هاي قانوني
تعيين تکليف حج ۹۶ در مذاکرات پنجشنبه
«خون‌بازي» نگاهي به پديده خودزني در ميان دانش‌آموزان دختر
هيچ‌کس صداي معلمان بازنشسته را نمي‌شنود
نهاد ملي کودکان تشکيل شود
سردار سازندگي هنوز خياباني به نام خود ندارد
همايون، کارهاي پدر را مي‌خواند
پرويز پرستويي: مغازه دونبش خوبی باز شده است
حميد فرخ‌نژاد:‌ داري چيکار ميکني با خودت مرد؟
هجوم به «هفت»
تکثير در شاگردان
روس‌ها به خالق «استانبول» جايزه مي‌دهند
دوستاني بهتر از سيگار!
سلفی
کلیشه‌های سنتی در طرح‌های مدرن
چرخي براي چرخاندن شهر
شوخي نيست!
این صفحه ناپاک تاریخ حذف می‌شود
تجديد پیمان جهان اسلام با آرمان فلسطين
چماق سینما
از رنج دو سالگي!
ولع قدرت احمدي‌نژادي‌ها
نوجواني، قرباني آسيب‌هاي اجتماعي
«خون‌بازي» نگاهي به پديده خودزني در ميان دانش‌آموزان دختر
این صفحه ناپاک تاریخ حذف می‌شود
صف‌کشی دولت برای خانه‌دار کردن بی‌خانمان‌ها
سردار سازندگي هنوز خياباني به نام خود ندارد
کلیشه‌های سنتی در طرح‌های مدرن
نهاد ملي کودکان تشکيل شود
ترامپ، برجام و اتحاديه اروپا
استراتژي صبر در برابر ترکيه
پرويز پرستويي: مغازه دونبش خوبی باز شده است
خرجی که جان دخلش را می‌گیرد
در گستره سينماي اجتماعي، خيلي نحيف و لاغر هستيم
ترافیک اصول‌گرایان برای ریاست‌جمهوری
شناسایی بی‌شناسنامه‌ها
هيچ‌کس صداي معلمان بازنشسته را نمي‌شنود
يک‌سوم ايراني‌ها به موادمخدر نگاه مثبت دارند
شيطنت ممنوع!
از دیوپ و ادواردو تا گولچ و پریموف
بخشنامه مورد نظر در دسترس نيست
نزديک بود در تايتانيک بازي نکنم
جوابیه شرکت پویازرکان( پیمانکار معدن طلا آق‌دره)؛ به انتشار گزارش میدانی «رد تازیانه روی گرده آق‌دره»
حميد فرخ‌نژاد:‌ داري چيکار ميکني با خودت مرد؟
ما اين تصميم را درک و از آن حمايت مي‌کنيم
داستان يک عکس از عباس کيارستمي
اما صدايي از من بيرون نمي‌آيد
گفت‌وگو با آمريکا غير‌ممکن نيست
واگذاري «خاص» ۳۰۰۰ ميلياردي اراضي قشم در دولت احمدي‌نژاد
سلفي محجبه‌هاي شمشيربازي
روزنه‌‌اي کوچک به جهان کيارستمي
مائده ستاره شد
شوخي نيست!
علت فوت قربانيان: مسموميت با قرص برنج
تيم بي‌پول صعود نکرد
«مريخي» در عيد 96
بدون شرح
عاقل‌بودن در شوخي زندگي
اينهايي که گفتي يعني چه؟
تکثير در شاگردان
چاه ويل طرح تحول سلامت
مادري که به بچه‌هایش ترياک مي‌داد تا گریه نکنند
بالاخره مولوي ايراني است يا نه؟
زن در فيلم‌هاي هيچکاک فقط يک زن نيست
نبرد هيجان‌انگيز «ارتش سرخ» و «موج آبي»
کجا را هدف گرفته‌ايد؟
صداهايي متناقض از خليج‌فارس
لزوم سياست‌گذاري وزارت‌ امورخارجه در مسائل منطقه‌اي
ايران، دستاويز تازه نتانياهو براي ازبين‌بردن مذاکرات صلح
تجديد پیمان جهان اسلام با آرمان فلسطين
دوستاني بهتر از سيگار!
عادل الجبير: ترامپ ديوانه نيست، عمل‌گراست
پايان زودهنگام بسته‌هاي اينترنتي زير ذره‌بين
جواني استقلال؛ چاقويي که دسته خودش را بريد
چرخي براي چرخاندن شهر
منتظر هستيم صداي واحدي دريافت کنيم
بالاترين فروش ۵ سال گذشته سينما در دي‌ ۹۵
همايون، کارهاي پدر را مي‌خواند
دلشان گرم شد
شناسه خبر: 50638 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۵/۱۰/۲۲ - 01:00
خواب اروند، زيارت عاشورا و شب عمليات کربلاي4
سيدمحسن حيدري، بسيجي لشکر 5 نصر خراسان، گردان ثارالله

خواب اروند، زيارت عاشورا و شب عمليات کربلاي4

شبي به‌يادماندني بود. حرکت به‌سوي خط‌مقدم، شوق و اشتياق پيروزي، بي‌تاب براي رسيدن به معشوق و شيريني شهادت را چشيدن که افسوس نصيب ما نشد. حرکت در ستون، آن هم در شبي به روشنايي روز، آسمان پر بود از منورهايي که به‌وسیله هواپيما و توپخانه دشمن بي‌محابا شليک مي‌شد. درگيري غواص‌ها با نيروهاي عراقي و مواجهه با سنگرهاي خالي از نيرو، حبس نيروهاي پياده در معبرهاي مين، شهادت دوستان، فرمانده گردان، فرمانده گروهان، فرمانده
 دسته و... 
ديدن صحنه شهادت فرمانده گردان ثارالله، شهيد ستوده در معبر شهيد صبوري، در کنار جاده معروف به شيشه از منطقه شلمچه، براي افرادي مانند من که اولين‌بار در عمليات شرکت مي‌کردند، استرسي وصف‌ناشدني داشت. نگران اينکه سرانجام کار چه خواهد شد؟ بيشتر بچه‌هاي گردان در گيرودار رگبار گلوله‌ها و صداي يکنواخت تيربار که لحظه‌اي هم قطع نمي‌شد و معبر شهيد صبوري را مورد هدف قرار داده بود، شهيد شدند. فاصله بين خط خودي و نيروهاي عراقي کمتر از هزار و 350 يا هزار و 150متر بود، بايد مي‌رفتيم و از نهر خين عبور مي‌کرديم و با نيروهاي عراقي درگير مي‌شديم و سپس به سنگرهاي «ب» شکل و «ن» شکل مي‌رسيديم، همان‌جا بود که کار اصلي بچه‌ها شروع مي‌شد. به دلايلي که اشاره شده و اينکه عمليات لو رفته بود، امکان هرگونه تحرک از بچه‌هاي غواص گرفته شد، نمي‌توانستند خط اول را بشکنند زيرا به‌جز تعداد بسيار اندک، کسي در خط نبود. از دور تمام خط خودي، معبرها و حتي خط و خاکريز خود عراقي‌ها از سوی تيربارهاي گرينوف و تک‌لول، دولول و چهارلول ضدهوايي و تيربار دوشيکا زير آتش بود، با خمپاره و توپخانه اقدام به آتشباري خط و خاکريزي خودشان کردند. شب غريبي بود، تنها صداي ناله و فرياد، صداي «يا حسين»، «يا زهرا» و «يا علي» بود که شنيده مي‌شد. در معبر براي لحظه‌اي ستون از حرکت ايستاد و همه نشستند، کنار من، رزمنده‌اي روي زمين افتاده بود، در تاريکي شب که در زير منورها مانند روز روشن شده بود، ديدم تمام وجودش خوني است، با پنجه‌هاي خودش روي گل و لاي و زمين معبر چنگ مي‌زد و تنها صدايي که از او مي‌شنيدم «يا زهرا» بود. از درد هيچ نمي‌گفت، فرياد نمي‌زد، فقط با آه و سوز مي‌گفت «يا زهرا» و با پنجه‌هاي خود روي زمين چنگ مي‌کشيد. ستون به سمت جلو حرکت کرد، در کنار معبر و در جاده بيشتر بچه‌هاي گردان ثارالله، جندالله و نصرالله که گردان‌هاي خط‌شکن لشکر پنج نصر بودند، زخمي يا شهيد شدند. از سنگرهاي کمين نيروهاي عراقي که قبلا به‌وسیله غواص‌ها نابود شده بود، عبور کرديم. فرمانده گردان، شهيد حسن ستوده با نيروهاي خود، درحالي‌که داشت با بيسيم با قرارگاه صحبت مي‌کرد، همچنان جلو مي‌رفت. ناگهان صداي گلوله خمپاره آمد، احساس سوزشي در سرم کردم و کلاه آهني را از سرم برداشتم، ديدم به اندازه چهار انگشت، سرم سوراخ شده، از آن خون سرازير شد، همان‌طور که سرم پايين بود، ديدم سينه‌ام مي‌سوزد و تازه فهميدم که ترکش خمپاره پس از اصابت به سرم، به درون يقه و پيراهنم رفت و همين‌طور رفت پايين تا از پاچه شلوارم روي زمين افتاد و صدایي جز آن را شنيدم. سرگرم پانسمان‌کردن سرم شدم، به‌خاطر وجود کلاه آهني که داشتم، جلوي سرعت ترکش گرفته شده بود و آسيب زيادي نديدم، فقط پوست و گوشت سرم مقداري خراشيده شد. در همين اوضاع و احوال بودم که شنيدم فرمانده گردان شهيد شد و جنازه‌اش را به عقب برمي‌گردانند. مقداري جلوتر رفتم، هرچه بيشتر پيش مي‌رفتم از تعداد نيروها کمتر و تعداد شهدا و مجروحان بيشتر مي‌شد. در مقابل معبر به‌صورت ضربدري دو عدد تيربار بود که نوک معبر را هدف گرفته بودند و مداوم به معبر شليک مي‌کردند، امکان هرگونه تحرکي را گرفته بودند و تلاش براي خاموش و نابودکردن آن نبود. نمي‌دانم که چطور و چگونه اين دو تيربار لحظه‌اي قطع نمي‌شد، لحظه‌اي فکر کردم آيا نياز به تعويض قطار فشنگ ندارند؟ آيا با توجه به شليک مداوم، لوله آنها داغ نمي‌کند؟ آيا‌ گير نمي‌کنند؟ در همين اوضاع و احوال، از لاي نيزارهاي دو طرف جاده و معبر، يک نفر غواص آمد و گفت که مي‌رود تيربار را خاموش کند اما نه تيربار خاموش شد و نه آن غواص برگشت. صداي خمپاره 120‌ميلي‌متري را شنيدم، سريع دراز کشيدم، ناگهان تمام دردهاي دنيا سراسر وجودم را فراگرفت، در ناحيه کمر احساس سوزش و درد شديدي کردم، با توجه به اينکه روي شکم خوابيده بودم، چنان قوسي به کمرم دادم که الان وقتي فکر مي‌کنم، مي‌گوييم بايد با آن قوس کمرم مي‌شکست، چشمانم سياهي رفت، درد تمام وجودم را گرفته بود، شروع کردم به گفتن شهادتين، چندباري که گفتم ديدم خبري نشد و کسي نيامد و همچنان صدا فقط صداي توپ و گلوله است.فهميدم شهادت به همين راحتي نيست که نصيب هر کسي شود، لياقت و دعوت مي‌خواهد که ما نداشتيم. در همان حالت که دراز کشيده بودم چفيه‌اي را که دور گردنم بود درآوردم و پيراهنم را بالا زدم و روي محل اصابت تير بستم. بعدها در زمان اسارت فهميدم که گلوله‌اي دوزمانه به پهلوي سمت راستم اصابت کرد و نزديکي نخاع و ستون فقرات به فاصله حدود دو سانتي منفجر و مابقي گلوله از روي نخاع پس از جاماندن مقداري ترکش و تکه‌هاي آن خارج شد. به نظر من اين يک امداد الهي بود و دوستان و رزمندگاني که مي‌دانند تير دوزمانه چيست، درک مي‌کنند که موجب قطع‌شدن نخاع و ستون فقراتم نشده بود و در آنجا بود که به قدرت لايزال و عنايت حضرت حق به خوبي واقف شدم و درک کردم. به‌هر‌حال، در همان حالت که دراز کشيده بودم و توان حرکت نداشتم، يکي از بچه‌ها هم که اسمش يادم نيست در مقابل من دراز کشيده بود، موقعيت ما در آن حالت مانند T انگليسي بود، متوجه شدم او هم زخمي شده است، در سمت راستم و در کنار معبر، در يک گودال کوچک، شهيد پيرعلي جوانمرد از بچه‌هاي رزمنده قوچان، به ‌دليل موج انفجار شديد و اصابت ترکش افتاده بود، ايشان بعد‌ها در بند چهار اردوگاه تکريت 11 در ماه سوم اسارت به شهادت رسيد. به ‌دليل ضعف و خونريزي، خوابم برده بود که از صداي ناله بيدار شدم، رزمنده مجروح با ناله و خواهش تقاضاي آب مي‌کرد و هرچه مي‌گفتم آب برايت خوب نيست قبول نمي‌کرد، دلم سوخت قمقمه را درآوردم و به لبانش نزديک کردم، جرعه‌اي در گلوي خشکش ريختم و قمقمه را دور کردم اما باز با التماس و خواهش مي‌گفت که دارد مي‌سوزد و تشنه است و کمي ديگر به او آب بدهم، مقاومت کردم و دوباره خواب، مرا احاطه کرد. چشمانم را که باز کردم، هوا گرگ‌و‌ميش بود، در همان حالت درازکش و درحالي‌که نمي‌دانستم قبله کدام سمت است با ايما و اشاره نماز صبح را خواندم، رزمنده مجروح را که در مقابل من بود صدا زدم، پاسخ نداد، متوجه شدم شهيد شده است، ناراحت شدم که چرا دوباره به او آب ندادم. در حال بررسي اوضاع و احوال بودم، ديدم کسي نيست و فقط صداي آه‌وناله مي‌آيد، صدا متعلق به مجروحاني بود که مابين شهدا افتاده بودند. چند نفر به سمت نيزارها حرکت کردند و به طرف خط خودي برگشتند. در همين زمان ناگهان صداي گلوله و رگبار شنيده شد، نامردها شروع کردند سطح معبر و جاده‌اي را که پر از مجروح بود به رگبار بستند. انسان، زماني که روي زمين دراز مي‌کشد، 20 يا 30سانتي‌متر ارتفاع دارد، آنها با تيربار، 30 سانتي زمين را هدف قرار دادند که اگر کسي هم زنده مانده است، مورد هدف قرار بگيرد و شهيد شود. اگر آن شهيد بزرگوار در مقابل من نبود، شايد ده‌ها تير از مغز سرم عبور مي‌کرد و از انتهاي بدن من خارج مي‌شد. صداي وزوز گلوله از کنار سر و گوش من رد مي‌شد و من چنان خودم را به زمين چسبانده بودم که حتي امکان نفس‌کشيدن را از خودم گرفته بودم. در همه اين لحظات، ترس به سراغم آمده بود، بعد از حدود نيم‌ساعت تيراندازي، تمام جاده و معبر در سکوتي محض و خوفناک فرورفت و فقط گاهي صداي تک‌تيرهايي مي‌آمد. بوي خون و گوشت سوخته و ناله بود که به گوش مي‌رسيد. نگاهي به سمت راست کردم، شهيد پيرعلي جوانمرد در گودال بود و تکان مي‌خورد و فقط ناله ضعيفي از او به گوش مي‌رسيد و از اينجا بود که خوابي که در اروندکنار و در زيارت عاشورا ديده بودم، تعبير شد؛ يعني اسارت.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.