اپلیکیشین وقایع کانال تلگرام روزنامه ونافار
آخرین خبرها پربازدید ترین‌ها
دعوت نهادها و چهره‌هاي نظام به حضور گسترده در راهپيمايي روز قدس
شبه‌کودتا در تغيير وليعهد سعودي
رئيس‌جمهوري دستور يورش کوبنده را داد
روحاني: حکومت با ولايت فرق دارد
سياري: اجازه نمي‌دهيم کسي به کشور ما تعرض کند
صيادانمان را سريع‌تر آزاد کنيد
دولت خويشتندار باشد
شيشه نازک اعتماد
رسالت خودساخته داعش
کردها غمگين خون‌هاي ريخته‌شده‌اند
کُردها عليه داعشيسم
افراد ضدکرد از آب گل‌آلود ماهي نگيرند
کردستان؛ جهنم رؤیاهای داعش است
کاخ ثابت پاسال در فهرست ميراث ملي ثبت شد
اطلاعيه وزارت بهداشت درباره دوره تکميلي «پي‌اچ‌دي» آزمايشگاه
هيرکان ۳۵ روز زنده بوده است
پاهايت را جمع کن
برنج‌هايي که رنگ خون گرفت
شورا شهردار ندارد
چالش حریم خصوصی در پلاژها
«شاهوار»، قرباني بوکسيت‌ها
يکسان‌سازي نرخ ارز بايد با اصلاح نظام اقتصادي اتفاق بيفتد
طرح کارورزي کليد خورد
پول نمایش می‌دهیم، پس هستیم
محمود پاک‌نيت: «شهرزاد» بهترين کار تمام عمرم بود
چاپ «کليدر» دولت‌آبادي در آلمان
روز قدس با فيلمي درباره ترور
حسين عليزاده: سر «دلشدگان» با علي حاتمي قهر کردم
خداحافظي عاليجناب لينکلن
مورينيو پشيمان شد، رونالدو در رئال مي‌ماند
تغييرات الاهلي به‌نفع پرسپوليس
آشفتگی بازار به ضرر واليبال ايران
کامل در دفاع و هافبک؛ مخوف در خط حمله
نگاره
فناناپذيرها هم مي‌روند
او نمي‌داند چقدر حضور دارد
به آن‌سوي دوربين فکر کن
با نبودنش چه کنيم
توقف روند تشديد تحريم‌هاي آمريکا عليه روسيه
عدویی که سبب خیر می‌شود
ترامپ خيلي زود مي‌فهمد که کار با عرب‌ها سخت است
آقازاده افراط؛ یک گام تا پادشاهی
خاورميانه بحراني‌تر مي‌شود
به هیچ وجه به آمریکایی‌‎ها اعتماد نکنید
باید تروریست‌ها را از منطقه بیرون کنیم
موشک‌هاي ايران؛ سفرای ديپلماسي
نامه ايران به دبيرکل سازمان ملل درباره انتقاد از مداخله آمريکا در امور کشورمان
تحريم همزمان ايران و روسيه چند هدف مهم دارد
مشروعيت ولايت و حکومت به بيعت مردم وابسته است
کشورهاي مستقل هم‌صدا شوند
تقویت بنیه دفاعی هیچ محدودیتی ندارد
ماندگاری روان‌شناسي باليني در وزارت علوم
انتقال 30 دانشجو به خوابگاه جديد
الويري: گزارش‌هاي نگران‌کننده‌‌ای از شهرداري مي‌آيد
سرقت با شاه‌کلیدهای پدر
بررسي کدام تخلفات شهرداري اولويت دارد؟
27 سال زندگي با کودکانِ درد
آيا آتشفشان تفتان فعال شده است؟
طارمي در پانيونيوس؟ احتمالش کم است
اميدواري کوتاه پرسپوليسي‌ها؛ سروش برنمي‌گردد
روحاني: حکومت با ولايت فرق دارد
مشروعيت ولايت و حکومت به بيعت مردم وابسته است
حاشيه‌سازي دولتي براي کابينه جديد
آيا آتشفشان تفتان فعال شده است؟
تنبیه کردیم
غول‌ها دوباره جمع می‌شوند
کامل در دفاع و هافبک؛ مخوف در خط حمله
جمهوري اسلامي با اقتدار ايستاده، ملت به دشمنان سيلي خواهد زد
ملک سلمان خطاب به نواز شريف: با مايي يا با قطر؟!
پول نمایش می‌دهیم، پس هستیم
تقویت بنیه دفاعی هیچ محدودیتی ندارد
کردها غمگين خون‌هاي ريخته‌شده‌اند
موشک‌هاي ايران؛ سفرای ديپلماسي
نمی‌دانم چه زمانی قرار است قدیمی شوم
او نمي‌داند چقدر حضور دارد
عصيان دانشجويان
کشورهاي مستقل هم‌صدا شوند
27 سال زندگي با کودکانِ درد
‏مقابله با فقر و بيکاري دو اولويت اصلي در کنترل آسيب‌هاي اجتماعي است
دردسرهاي هميشگي طرح تحول سلامت
پاهايت را جمع کن
تلاش براي بازسازي هويت ملي
حمله شبانه به «اکسيدان»
پرايد و پژو 405 خيال رفتن ندارند
بررسي کدام تخلفات شهرداري اولويت دارد؟
قلب بربریت
کردستان؛ جهنم رؤیاهای داعش است
۷ ميليون تومان کمک بلاعوض براي مسکن مهرهاي فاقد متقاضي
قلع و قمع غيرمجازها
پيشگامان جنبش دانشجويي
چيزي شبيه معجزه
آسمان آبي واقعا ستاره‌باران شده است
ماليات بر ارزش افزوده گرانی می‌آورد
چيزي براي ترسيدن نداريم
برش‌هاي اضافي در ميانه راه
تغيير ذهنيت مبنايي براي تغيير عينيت
متعلق به اينجا نيستم
امان‌نامه‌ای برای «خانه‌شهر»
خاورميانه بحراني‌تر مي‌شود
برنامه احتمالي طارمي؛ زمستان در ديناموزاگرب
کمتر حرف بزن، کمتر گاف بده
خداحافظي عاليجناب لينکلن
سرقت با شاه‌کلیدهای پدر
چگونه کودکانمان را در مقابله با آزار جنسي مقاوم کنيم؟
زنان راضي، کشتي‌گيران ناراضي
مثلث «اجماع بزرگان، ليست واحد، تَکرار» فعلا آلترناتيوي ندارد
تغييرات الاهلي به‌نفع پرسپوليس
به هیچ وجه به آمریکایی‌‎ها اعتماد نکنید
باید تروریست‌ها را از منطقه بیرون کنیم
کُردها عليه داعشيسم
زنان و مشاغل بي‌ثبات در شماره جديد زنان امروز
تحقق یک رؤیای 50 ساله
افراد ضدکرد از آب گل‌آلود ماهي نگيرند
چالش حریم خصوصی در پلاژها
نامه ايران به دبيرکل سازمان ملل درباره انتقاد از مداخله آمريکا در امور کشورمان
شورا شهردار ندارد
دولت خويشتندار باشد
تحريم همزمان ايران و روسيه چند هدف مهم دارد
سازندگي در شهر
با يک اشتباه، بازيکني را کنار نمي‌گذارم
شناسه خبر: 63619 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۶/۱/۳۰ - 01:00
ما پاي اين مملکت ايستاديم
گفت‌وگو با تورج شعبان‌خاني، آهنگساز و خواننده

ما پاي اين مملکت ايستاديم

 

فرزان صوفی: آن‌قدر ترانه ماندگار دارد که نمي‌داني بايد به کدامشان بپردازي؟ از کدامشان بپرسي و درباره کدامشان حرف بزني. از زير دست تورج شعبان‌خاني خواننده‌هاي زيادي بيرون آمده‌اند که حالا جزء بهترين‌هاي موسيقي پاپ هستند. او در کارنامه‌اش سابقه همکاري با آدم‌هاي بزرگي مثل فريدون فروغي، مازيار و... را دارد، بااين‌حال، سال‌هاست که خانه‌نشين شده و آن‌طور که بايد و شايد قدر نمي‌بيند. 
شعبان‌خاني، بخشي از تاريخ موسيقي پاپ ماست؛ موسيقي‌ای که در دهه‌هاي گذشته به‌ويژه دهه‌هاي 40 و 50 در اوج بود و محصول همکاري و همدلي نوابغي بود که آثارشان حالا به بخشي از حافظه جمعي ايرانيان تبديل شده است. گفت‌وگوي ما با اين آهنگساز و خواننده را بخوانيد: 

از ابتدايي‌ترين فعاليت‌هاي موسيقي‌تان مي‌گوييد؟
19 ساله که بودم، يک گروه داشتم و اثر معروف منتشرشده‌اي از من وجود نداشت. اولين کار حرفه‌اي که از من منتشر شد، موسيقي‌ام در فيلم «آدمک» با صداي فريدون فروغي بود. 
 در آن گروه گيتار مي‌زديد؟ 
هم گيتار مي‌زدم، هم مي‌خواندم. يک روز کارگردان فيلم «آدمک» آمد و به من گفت چقدر کار تو خوب است. من هم تشکر کردم. گفت در حال ساختن يک فيلم هستم و مي‌‌خواهم به من کمک کني. اصلا باورم نمي‌شد. گفت يک تعداد از موسيقي‌هاي فولکوريک را به‌صورت آرشيوي در فيلم استفاده مي‌کنيم اما در کل دلم مي‌خواهد فيلم، يک موسيقي متن و خواننده داشته باشد. قرار بود آن را هم خود من بخوانم اما سربازي نرفته بودم و اگر اين کار را مي‌خواندم و بعد از آن دو سال به‌خاطر سربازي‌رفتن، در عرصه موسيقي حضور نداشتم، به نظرم مسخره مي‌آمد. آن زمان فريدون فروغي خدابيامرز با ما جاز مي‌زد و معمولا کارهاي خواننده‌هاي سياهپوست را مي‌خواند. فريدون هم جزء خواننده‌هاي گروه بود و صدايش برايم ارزشمند بود. ما يک دوره کوتاه با هم بوديم و بعد از آن او به سراغ گروه خودش رفت و من هم گروه خودم را داشتم اما تا زماني که کنار من بود به کارگردان پيشنهاد کردم فريدون اين کار را با آن صداي جسورش بخواند. بعد از آن هم به شيراز رفتم. 
ترانه «آدمک» را بعضي جاها به اسم خسرو حبيب‌تاش مي‌نويسند. خودش اين شعر را سروده است؟ 
والا خيلي اشتباه مي‌زنند و من هم خيلي حوصله سروکله‌زدن ندارم. مثلا يک قطعه دارم با مطلع «هنوزم چشماي تو مثل شباي پرستاره‌س... » که يک جا آن را زدم و خواندم و يک نفر هم با موبايل آن را ضبط کرد و الان هم همه آن را مي‌خوانند. 
در يک برنامه ويژه عيد که اميد زندگاني مجري آن بود هم شما اين قطعه و قطعه «بهاربهار» را خوانديد که نوار ويدئويي آن را هم سروش منتشر کرد.
بله درست مي‌گوييد. آن‌قدر همه آن را خوانده‌اند که ديگر از چشمم افتاده و دلم نمي‌خواهد آن را ضبط کنم؛ البته همه هم مي‌گويند آن ورژني که تو با گيتار خواندي به همه آنها مي‌ارزد (مي‌خندد). درست است که رشته من موسيقي پاپ و سازم هم گيتار است اما کارهاي سنتي زيبا دلم را تکان مي‌دهد. اين کار هم دشتي است؛ دشتي، يک حالت بسيار خاص و نواي عجيب و تأثيرگذاري دارد. وقتي با شعرت صداقتت را نشان مي‌دهي بايد با آهنگسازي، اين صداقت را جان دهي و هر کس هم که اين کار را مي‌خواند، تحت‌تأثير همين حس غريب قرار مي‌گيرد. اين شعر يک سال‌ونيم جلوي چشمم بود. سال 59 بود که يکدفعه اين حس سراغم آمد و ملودي اين کار شکل گرفت. 
 گفتيد ترانه «آدمک» را چه کسي سروده بود؟ 
شعر آن را خودم گفتم و ملودي آن را هم خودم ساختم. 
بعد از ساخت موسيقي اين فيلم به شيراز رفتيد؛ پيش‌ازاين در مصاحبه‌اي گفته بوديد که در شيراز فرهاد را ديده‌ايد... .
بله، فرهاد در آنجا با ما زندگي مي‌کرد. شوهرخواهر فرهاد در شرکت حمل‌و‌نقل بود و به ‌دليل مأموريتش، خواهر فرهاد هم در شيراز بود. يک شب که ما در کازبا روي سن رفته بوديم، ديدم يک نفر بُق کرده و يک گوشه ايستاده؛ فرهاد بود. گفتم فرهاد اينجا چه مي‌کني؟ گفت حوصله‌ام سر رفته بود آمدم کازبا ببينم چه خبر است. از آنجا بود که ما با هم رفيق شديم. بعد از مدتي در اميرآباد، خانه اردلان سرفراز، من و فرهاد و اردلان به‌مدت يک سال‌ونيم، هر شب ساعت هفت قرار مي‌گذاشتيم و تا چهار صبح از هم دل نمي‌کنديم و به زور براي خوابيدن مي‌رفتيم. 

  شما به‌جز فرهاد شيباني، خيلي هم با اردلان سرفراز همکاري کرده‌ايد. پس چرا در همان دوران که آن‌قدر با هم نزديک بوديد، با فرهاد همکاري نکرديد؟
کار هنري شوخي‌بردار نيست. وقتي منفردزاده با خواننده‌اي که رفيقش هم هست، خيلي مَچ هستند، من براي چه بايد اداي اسفنديار را در ملودي‌ها دربياورم که به کارهاي فرهاد بخورد؟ من اين‌کاره نيستم، من خلق مي‌کنم. مثلا زماني که «نازي ناز کن» را به ابراهيم حامدي دادم، زندگي او با اين آهنگ عوض شد.
 فکر مي‌کنم خواننده اين قطعه، آن را اصلا در يک فضا و حال‌وهواي ديگري هم مي‌خواند. 
بله، بد هم نبود. سبکي بود که من خودم آن را دوست دارم ولي درعين‌حال ابراهيم حامدي براي روي استيج‌آمدن تحرک مي‌خواست. خواننده، به‌ويژه خواننده تلويزيوني حتما بايد تحرک داشته باشد. 
 چطور بين شما و حامدي اين همکاري به‌وجود آمد و اين کار را به او داديد؟ 
اگر الان بود هرگز آن را به او نمي‌دادم. 
 چرا؟ 
خيلي بي‌معرفت است. الان سي‌و‌خورده‌اي سال است که در ايران هستم و او تا‌به‌حال دوبار برايم پيغام فرستاده؛ پيغام دستوري. خواهرزاده‌اش را فرستاده که برو به عمو تورج بگو هشت تا کار تروتميز براي من کنار بگذارد. منم گفتم به او خيلي سلام برسان و بگو 40هزار دلار براي من بفرست، من حتما يک کاري براي تو مي‌کنم. خيلي دلم را سوزانده است. 
 در آن دوره که شما «آدمک» را ساختيد، فريدون فروغي بين يک عده شناخته شد يا خيلي گل کرد؟ 
آن زمان فريدون فروغي مثل توپ ترکيد چون آن کار همراه با اکران فيلم بود؛ فيلمي که نمونه‌اش نبود. آن زمان جوان‌ها خيلي از فيلم «آدمک» استقبال کردند. الان که مي‌بينم، ممکن است خيلي اشکالات داشته باشد اما آن زمان لذت مي‌بردم. فيلم خيلي موردپسند قرار گرفت و زندگي فريدون هم عوض شد. تمام عشق ما همين مردم هستند و اگر بخواهيم از احساسات کار کم بگذاريم، تبديل به اژدها مي‌شويم! کارهاي ما واقعا مثل بچه‌هاي ما هستند. از من مي‌پرسند کدام اثرت را بيشتر از همه دوست داري؟ مي‌گويم «دستمال آبي» که اصلا منتشر نشده است؛ «دستمال آبي» کاري با شعري از فرهاد شيباني بود که پيش از انقلاب آن را ساختم اما منتشر نشد. وقتي من اين کار را در اجراهاي زنده مي‌خواندم، وِلوِله راه مي‌افتاد. کاري که ما دوست داريم، بيرون نيامده که مردم از آن لذت ببرند. 
 چون مصاحبه با يک ترتيب زماني جلو آمد، اگر موافق هستيد برگرديم از همان دوره که گفتيد گروه داشتيد؛ اين گروه چطور شکل گرفت؟ 
ارگانيست ما يک آقاي زرتشتي به نام رشيد پارسي بود. ما چهارشنبه‌ها در تالار زرتشتي‌ها برنامه داشتيم. بعد از يک مدت براي ارامنه برنامه اجرا مي‌کرديم. بعد از آن قراردادهايي مثل «کازبا»ي شيراز داشتيم. بعد از آن به مهماني‌هاي بزرگ در هتل ونک، شرايتون و هيلتون مي‌رفتيم. کارهاي فرنگي مي‌خوانديم؛ البته من دو، سه تا کار ايراني ساخته بودم که آنها را خودم مي‌خواندم. سال‌های سال به همين منوال گذشت تا زماني که به کلاس‌هاي تلويزيون رفتم و دوره ديدم و بعد از دو سال رسما خواننده تلويزيون شدم. 
 چه سالي؟ 
فکر مي‌کنم سال 1353 بود. 
 در آن دوره گروه «بلک‌کتس» و «اعجوبه‌ها» هم همين‌طور بودند و همه هم کارهاي غربي مي‌خواندند. 
بله گروه‌هاي ثابت بودند اما من وقتي سفارش کارهاي آهنگسازي گرفتم، ديگر نمي‌توانستم دنبال گروه راه بيفتم و به‌همین‌دلیل به‌ندرت و فقط برنامه‌هاي خوب را اجرا مي‌کردم. 
 بعد از آن هم که به تلويزيون آمديد. 
بله به کلاس‌هاي سولفژ مرتضي حنانه مي‌رفتم. 
 رابطه‌تان با حبيب چطور بود؟ 
خيلي خوب بود. بچه بسيار افتاده، نجيب و سربه‌زير و خجالتي بود. 
 از آن دوره خاطره‌اي در ذهن داريد؟ 
براي اينکه از دخترخاله‌ام (سيمين غانم) هم قدرداني کرده باشم، بگويم که اين کلاس‌ها و دوره‌ها را از او دارم. يک روز به من زنگ زد و گفت به جاي اينکه وقتت را تلف کني، بيا اينجا و دوره ببين که بعدا بتواني در تلويزيون استخدام شوي. 
 خود سيمين غانم پيش از آن، کاري منتشر نکرده بود؟ 
نه اما معروف شده بود. روبه‌روي تالار فرهنگ يک مدرسه دخترانه بود که دختران نمونه در آن درس مي‌خواندند و در همه رشته‌ها مقام داشتند و هنر خواننده‌هايي مثل سيمين غانم که آنجا درس مي‌خواندند را هم به‌کار مي‌گرفتند؛ مثلا در امجديه برنامه داشتند. من خودم صداي سيمين را در امجديه شنيدم. دلکش آن زمان خيلي والور داشت و سيمين هم آن زمان شبه‌دلکش بود و تمام آهنگ‌هاي دلکش را هم مي‌خواند. خلاصه من را به تلويزيون دعوت کرد که خيلي از اين موضوع خوشحالم. شايد او باعث شد استادم، مرتضي حنانه به من بگويد تو آهنگساز بزرگي مي‌شوي. گفتم چرا؟ گفت ملودي‌ها را خيلي خوب از هم تفکيک مي‌کني و سبک‌ها را مي‌شناسي. اين مرد بي‌نظير بود و حيف شد که از بين ما رفت. ما موزيسين‌هاي بزرگي مثل پورتراب و شهرداد روحاني داريم اما حنانه بي‌نظير بود و ملودي‌هايش آميخته با موسيقي سنتي ما هم بود؛ کارهايش يا ماهور بود يا چهارگاه و در ايتاليا هم درس خوانده بود. 
 فکر مي‌کنم خيلي از موزيسين‌ها به مرتضي حنانه مديون باشند. 
بله حنانه شاگردان خوبي به جامعه تحويل داد. اکثر شاگردانش استاد دانشگاه موسيقي هستند، حتي در وين. يکي از ويژگي‌هاي او اين بود که دستگاه‌هاي سنتي را کاملا مي‌شناخت اما آن زمان همه موزيسين‌ها، دستگاه‌ها را نمي‌شناختند. اين مرد خيلي زحمتکش بود. الان رئيس تلويزيون ممکن است هفته‌اي دو روز به دفترش برود و سر بزند اما حنانه که يک دوره رئيس تلويزيون بود، بسيار دلسوز و پيگير بود. يک پسر هم به نام اميرعلي داشت که او را براي فراگيري موسيقي به مسکو فرستاد اما مانند پدرش نبود. يک روز در خانه شهين حنانه يک قطعه برايم گذاشت و گفت ببين از اين کار خوشت مي‌آيد؟ وقتي کار را شنيدم، با خودم گفتم او واقعا پسر حنانه است؟ گفتم بد نيست اما از تو خيلي انتظار بيشتري دارم. 
 گفتيد بعد از فيلم «آدمک» قرار بود به سربازي برويد و همان زمان قرارداد شيراز را هم امضا کرده بوديد. چه زماني دانشگاه رفتيد؟ 
قبل از سربازي رفتم دانشگاه، در دانشگاه علم‌و‌صنعت، تأسيسات حرارتي مي‌خواندم اما انصراف دادم و به سربازي رفتم. اشتباه کردم آن را رها کردم. 
 چرا انصراف داديد؟ 
پول، بچه را خراب مي‌کند. من 17 سالم بود، دو برادر و پدرم شاغل بودند اما من اندازه همه آنها پول درمي‌آوردم. اين دوره‌زمانه ديگر مثل آن روزها نيست؛ البته الان کارهاي ديگر بايد انجام داد؛ کارهايي مثل تهيه‌کنندگي و مديريتي. بگذريم؛ هر چه مادر و پدرم گفتند درس را رها نکن، گوشم بدهکار نبود اما اشتباه کردم. خيلي بد است که آدم با پدر و مادرش لجبازي کند. 
 بعد از آن به دوره فعاليتتان در شيراز رسيديم. 
خيلي از هنرمندان به «کازبا»ي شيراز مي‌آمدند، به‌ويژه گروه‌هاي پاپ. تا آنجا که به ياد دارم گروه ما، گروه فريدون فروغي و تعدادي از بچه‌هاي ارمني که شناخته‌شده نبودند اما کارهايشان فوق‌العاده بود، هر شب آنجا مي‌رفتيم و برنامه اجرا مي‌کرديم. آن زمان «کازبا»ي شيراز خيلي سر زبان‌ها بود؛ البته الان آنجا تبديل به مرکز انتقال خون شده است. من آن‌قدر خواندن را دوست داشتم که مي‌توانستم دو روز پشت هم بزنم و بخوانم. الان هم تصميم دارم کارهاي نيمه‌کاره‌ام را به‌صورت يک آلبوم منتشر کنم اما فعلا با اين وضعيتي که شرکت‌هاي موسيقي درست کرده‌اند، جو خوبي وجود ندارد. مگر اينکه من قيد درآمد آن را بزنم. الان همه اکثرا همين‌طورند؛ براي آلبومشان خرج مي‌کنند و آن‌وقت مجبورند آن را اين‌گونه پخش کنند اما اين را بگويم که يک روز به عمرم مانده باشد، دوباره به روي صحنه مي‌روم. 
 قبل از انقلاب وارد پخش رسمي هم شديد؟ 
بله. قبل از انقلاب، من به خيلي از خواننده‌ها هم کار دادم. 
 با صداي خودتان هم صفحه‌اي منتشر شد؟ 
بله، صفحه‌اي به نام «گوهر يکدانه» که اشعار حافظ بود و پشت آن هم کاري به نام «قصه» بود؛ کار همان دختري که شعر «شهر خالي» را براي قصه زندگي زن قرمزپوش گفته است. 
 گفتيد الان شرکت‌ها طوري رفتار مي‌کنند که نمي‌توان کاري با بازده مالي منتشر کرد. انتشار آثار در آن زمان به چه شکل بود؟ 
آن زمان اگر تهيه‌کننده مخارج را قبول مي‌کرد، در انتها با خواننده در فروش کنار مي‌آمدند اما الان قوانين را از خودشان درآورده‌اند و بچه‌هاي مردم نمي‌دانند بايد چه کنند. 
 برگرديم به همان زمان سربازي؛ دوران سربازي را کجا گذرانديد؟ 
سپاه ترويج آباداني در کرج بودم. 
 آنجا موسيقي کار نمي‌کرديد؟ 
بعد از دوره آموزشي، براي ادامه سربازي افتادم کرمان که خودشان من را به استان مازندران بردند. آنجا حکمي از طرف آقاي نيک‌پي براي من آمد که من را براي خدمت به کاخ جوانان ساري مأمور کرده بود. خلاصه آنجا جولان مي‌دادم ديگر (مي‌خندد). مازيار خدابيامرز هم آنجا شاگردم بود. عشق موسيقي داشت و هر روز با ميني‌بوس از بابل به ساري مي‌آمد و برمي‌گشت. آن زمان کلاس يازدهم دبيرستان بود و واقعا بچه بي‌نظيري بود. آن موقع ما يک گروه ثابت داشتيم که خواننده آن تغيير مي‌کرد و مازيار هم يکي از آنها بود. مازيار هروقت کارش با گروه شروع مي‌شد، عارف مي‌خواند. بعد از مدتي که از سربازي‌ام گذشت و دوباره به ساري برگشتم و براي مازيار برنامه گذاشتم، ديدم خود عماد رام است. تا حالا مثل اين تقليد نديده بودم! خلاصه سربازي من تمام شد و با برادرش يک ‌روز آمده بودند سراغ من که ايران نبودم. سراغ جهانگير پازوکي مي‌رود و به‌اين‌ترتيب قطعه «ماهيگير» را مي‌خواند. پازوکي، يکي از بهترين‌هاست و هر کاري به گلپا و ديگر خوانندگان قديمي داده، بسيار زيباست. 
 چرا در دوره‌هاي بعد با مازيار کار نکرديد؟ 
دو تا کار با هم کرديم؛ يک فيلمي به اسم «بي‌گناه» از کارهاي مرتضي عقيلي که صداي مازيار را با شعري با مطلع «تو که نيستي بي‌تو من خسته‌ترينم» روي تيتراژ گذاشتند و بعد هم که قطعه «باغچه» را با هم کار کرديم و بعد از آن هم ديگر قسمت نشد. 
 بعد از انقلاب هم يکديگر را مي‌ديديد؟ 
بله اما خيلي کم. مثلا فريدون خدابيامرز، صد قدم با من فاصله داشت اما بعد از انقلاب همه ما منتظر بوديم تا ببينيم عاقبتمان چه مي‌شود. همه مي‌گفتند از ايران برو اما کجا مي‌رفتم؟! پدرم، مادرم، خاکم، رفقايم همه اينجا بودند. 
 براي سيمين غانم چطور؟ براي او چه قطعاتي ساختيد؟ 
دو قطعه ساختم؛ يکي «چه صبوره دل من» و يکي هم «لانه مور» با شعري از باباطاهر. بعد از آن هم اصلا فرصت نشد که با يکديگر دوباره همکاري کنيم. 
 شما با فرهاد شيباني همکاري‌هاي گسترده‌اي داشتيد؛ او جز شما با چه کساني کار کرده است؟ 
منفردزاده، فريدون شهبازيان. قطعه «گل گلدون من» براي فريدون شهبازيان است، نه من. اين قطعه تنها همکاري شهبازيان با سيمين غانم است. 
 اسم فرهاد شيباني و اردلان سرفراز از يک طرف در اکثر آثارتان وجود دارد و از يک طرف هم نام اِريک در کارهاي شما ديده مي‌شود؛ کمي درباره اريک برايمان بگوييد. 
در ايران چهار، پنج تنظيم‌کننده داشتيم که کارهاي پاپيولار انجام مي‌دادند؛ دو برادر به نام‌هاي ناصر و منوچهر چشم‌آذر، يک هنرمند محترم و باسواد و بسيار بزرگ به نام واروژان و حتي آندرانيک آرزومانيان اما من با اِريک کار مي‌کردم که دليل آن هم خيلي واضح بود. جوان بودم و هيجان داشتم. فهميده بودم جامعه بايد شاداب باشد و من هم نمي‌توانم همش دشتي بسازم و بايد کاري کنم که نسل جديد با آن ارتباط برقرار کند. 
 و اريک اين کار را براي شما مي‌کرد. 
اريک، تنها کسي بود که مي‌توانست اين کار را براي من بکند. تحصيلاتش درزمينه سازهاي کوبه‌اي بود، پيانو و ساکسيفون مي‌زد و فواصل سازهاي بادي را به‌خوبي مي‌شناخت. اصلا نصف بيشتر چيزي که من دارم را مديون اريک هستم. يک کار نبوده که اريک تنظيم کند و من بگويم کار متوسطي است؛ هماني بوده که من خواسته‌ام و خيلي چيزها از او ياد گرفتم. وقتي انقلاب شد، ديگر در ايران نماند. فکر کرد بايد از طريق موسيقي، زندگي خود را بگرداند و براي همين به فرانسه رفت. همسرش مهاجر سوئيسي در فرانسه بود و يک بچه به نام توني داشت. با هم رفت‌وآمد خانوادگي داشتيم اما متأسفانه حدود 10 سال پيش فوت کرد. 
 نکته‌اي در حرف شما بود مبني‌براينکه مي‌گوييد ماهايي که با هم کار کرده‌ايم و همکاري‌هاي موفق هم داشته‌ايد، رفت‌و‌آمد خانوادگي داشتيم و با هم عجين شده بوديم. قبل از انقلاب درباره تيم‌هاي ديگري هم اين اتفاق افتاده بود و اين‌طور به نظر مي‌آيد وقتي اين افراد با هم زندگي مي‌کنند، آثار ماندگاري هم مي‌توانند خلق کنند اما الان ديگر اين چيزها را نمي‌بينيم و شايد يکي از دلايلي که ماندگاري آثار کم شده هم همين کم‌شدن ارتباط بين خالقان آثار موسيقي است. 
دقيقا؛ ارتباط گذشته، يک ارتباط دلي بود اما الان آن‌قدر فشار زندگي زياد شده که ما يکديگر را مثل پول نگاه مي‌کنيم. ميلاد کيايي چند روز پيش به من گفت تورج يادت باشد تو معروف نيستي، محبوبي و هر کس تو را مي‌شناسد، مي‌گويد آدم خوبي هستي. خب من براي رسيدن به اين درجه از اعتبار تلاش کرده‌ام، همه ما آن را در درس‌هايي که به ما دادند ياد گرفتيم اما جوان‌هاي امروزي فکر نمي‌کنند که بايد شيرين بيايند و شيرين بمانند تا مردم به کارشان علاقه داشته باشند. اگر هنرت بالاترين هنرها باشد اما پرستيژت را حفظ نکني، مردم هيچ‌کاري با تو نخواهند داشت. موزيسين و ترانه‌سراها آثار مجاني به آن ‌طرف آبي‌ها مي‌دهند و اسم در مي‌کنند، آ‌ن‌وقت مي‌خواهند اينجا سر بچه‌هاي خودمان را ببرند! بايد قلبمان را صاف کنيم، بعد مردم هم از کارمان خوششان مي‌آيد. 
 زمان انقلاب در کنار جريان‌هاي اجتماعي، يکسري جريان‌هاي هنري هم بودند که در به‌ثمررسيدن انقلاب تأثير داشتند؛ مثل بخشي از موسيقي که در آن دوران به جريان «چاووش» متصل مي‌شود. به نظر شما جريان موسيقي پاپ در دهه 50 و همان ترانه‌هايي که يا ظاهر سياسي داشتند يا عاشقانه ولي باطن سياسي، چه تأثيري داشت؟ 
طبعا کارهاي فرهاد تأثيرگذار بود. برخي از خواننده‌ها را هم مردم به‌عنوان خواننده انقلابي مي‌شناختند. زماني که فرهاد، قطعه «محمد» را خواند، تأثير زيادي روي مردم گذاشت ازجمله خود من؛ البته که من چنين روزهايي را براي خودم متصور نمي‌شدم. يک تعداد رفتند و يک تعداد ماندند. ما جزء افرادي بوديم که نمي‌توانسيم از ايران دل بکنيم و فکر مي‌کرديم وجودمان براي اينجا ضروري است. الان هم آرزو دارم به جاهاي خوبي برسيم و به موزيسين‌ها، رفاهي که الان ندارند را بدهيم. اميدوارم وضع سياست‌گذاري موسيقي درست شود. غريب‌نوازي نکنيم و آن‌طرف آب را به‌خاطر مطرح‌شدن، رايگان تغذيه نکنيم و به جايش اينجا قيمت‌هاي هنگفت از بچه‌هاي خودمان بگيريم. 
 شما و خيلي‌هاي ديگر ازجمله کوروش يغمايي افرادي بوديد که بعد از انقلاب مهاجرت نکرديد. شايد با افرادي که از ايران نرفتند خيلي اوقات حرف زده و درددل کرده باشيد. الان که بعد از چندين‌سال به اين اتفاق نگاه مي‌کنيد، از اين نرفتن راضي هستيد؟ 
همان‌طور که يک مربي فوتبال به زمين فوتبال و فضايي که به شغلش جان بدهد نياز دارد، ما هم به آن نياز داريم. بِرندها و شرکت‌هایی هستند که ‌به‌دنبال زمينه‌سازي براي موسيقي هستند. دولت دخالت مي‌کند و اين جلوي بچه‌هاي مردم را مي‌گيرد اما دولت بايد شرکت‌هايي که درست کار مي‌کنند را حمايت کند. اينها هستند که شاگردان خوب تربيت مي‌کنند، خود وزارت ارشاد که نمي‌تواند راه بيفتد و اين کار را انجام دهد! ما در ايران مانديم که به مردم خدمت کنيم، نه سياستمداريم، نه چيز ديگر اما اين توانايي را دارم که اگر يک فرد خوش‌صدا به من بدهند، 6 ماه بعد يک خواننده خوب از او بسازم. 
 آن زمان، کاري که از شما بعد از انقلاب خيلي فراگير و معروف شد، قطعه «بهاربهار» بود که بعد هم ناصر عبدالهي آن را بازخواني کرد؛ ماجراي اين قطعه چه بود؟ 
ناصر تحت‌تأثير آن شرکت قرار گرفت و اين قطعه را خواند. من با آن شرکت کار مي‌کردم و يک‌جا احساس کردم کلک در کارشان است. کم‌کم صدایم درآمد و آقايان فکر کردند به دشمنشان تبديل شده‌ام. به‌خاطر اينکه لج من را دربياورند به ناصر بيچاره که صدايش يک چيز ديگر است و ملودي «بهاربهار» يک چيز ديگر، گفتند آن کار را بخواند. خدا رحمتش کند، من که نگفتم چرا خواندي اما همش سر يک لج‌و‌لجبازي بود. من که شکايتي نکردم کمااينکه کارهايم را همين الان هم بچه‌ها مي‌خوانند. 
 هيچ شکايتي از اين موضوع نداريد؟ 
نه چرا شکايت کنم؟ بچه‌اي که دست به اين کار مي‌زند، پول براي خريد آهنگ ندارد. بگذار رقابت وجود داشته باشد و همه بخوانند؛ من اصلا عقيده‌ام بر اين است. کاش پيش خودم بيايند تا من حداقل بگويم چطور بخوانند تا کار آبرومندي از آب دربيايد. 
 قطعه «بهاربهار» آن موقع با صداي شما در همه‌جا شنيده شد؛ در تلويزيون که فریدون شهبازیان مسئولیت داشت، در جشنواره، فيلم ويدئويي و... .
ميانه‌ام با فريدون شهبازيان شکرآب است. 
 اما آن دوره انگار فريدون شهبازيان خوب عمل کرد. 
نه. فريدون رفيق صميمي من بود. من که آن زمان به تلويزيون نرفتم، گفتم بچه‌ها بايد بروند. يک آلبوم به نام «غزل» بود که پنج ترک از سروده‌هاي محمدعلي بهمني داشت. از آنها، سه ترک را جدا کرديم. يکي از آنها قطعه‌اي با مطلع «من زنده بودم اما، انگار مرده بودم» بود. اجراي من از اين قطعه را گوش کنيد، اجراي هومن بختياري را هم گوش کنيد. اينها از روي حسادت، آن را با صداي من پخش نکردند. آنها براي اينکه با من لجبازي کنند، آلبوم «غزل» را به حسين بختياري و «بهاربهار» را به خدابيامرز ناصر عبدالهي دادند. من هم چيزي نگفتم، فقط به آقاي مرادخاني گفتم هر کس جاي من بود و اين شرايط را مي‌ديد، از اين مملکت مي‌رفت اما ماندم که جلوي آنها بايستم تا بعد از من سراغ بچه‌هاي مردم نروند و يکي ديگر را بيچاره کنند. آنها اصلا اين‌کاره نبودند، سه تا برادر بودند که 13 سال دور من مي‌گشتند و من به آنها گفتم مي‌توانند وارد کار فرهنگي شوند، من هم کمکشان مي‌کنم. گفتند آخر سرمايه نداريم! گفتم سرمايه، خود ما هستيم و پاي آنها ايستاديم. 
 پروسه توليد «بهاربهار» چطور بود؟ 
«بهار بهار» هم يکي از اين پنج قطعه بود. خلاصه سه قطعه از آلبوم «غزل» را از روي حسادت دادند ديگران براي تلويزيون بخوانند. اين کارها را به تلويزيون مي‌برد و شهبازيان مي‌شنود و خلاصه گفتند بايد در تلويزيون دوباره ميکس شود و من هم رفتم دوباره اين کار را انجام دادم اما شما کاري که در تلويزيون پخش مي‌شود را با کاري که در سي‌دي منتشر شده، مقايسه کنيد! 
 الان چرا از پخش‌شدن اين قطعه در تلويزيون ناراحت هستيد؟ به‌هرحال مردم اين‌همه اين قطعه را دوست داشتند و توانست کار خودش را بکند. 
بگذاريد صادقانه بگويم. من سال‌ها آهنگسازي کرده بودم و درآمدي نداشتم، گفتم به‌عنوان آهنگساز چند ترک خوب منتشر مي‌کنم و با چند کنسرت، يک‌مقدار زير پايم را سفت مي‌کنم. مگر گذاشتند؟ مني که حقم بود را نگذاشتند، ديگر خدا به داد بچه‌هاي مردم برسد. 
 به نظر شما در بين نسل جواني که کار مي‌کنند کدام يک استعداد خوبي دارند؟ 
در بين افرادي که با آنها کار کردم به نظرم کسي مثل علي موثقي کارش خوب است. درست است که آن جذابيت را ندارد ولي انتظار ما هم ديگر آن‌طور نيست. الان معلوم است با شرايطي که پيش آمده و همه‌چيز به‌سمت الکترونيک رفته، ديگر نمي‌توان آن‌طور که بايد از موسيقي انتظار خاصي داشت. باز موثقي چند ساز آکوستيک استفاده مي‌کند و شاگرد بابک بيات بوده و هنوز نگاهش درست است.
 در بين آهنگسازان چطور؟ 
مثلا کارهاي بهروز صفاريان که يک‌مقدار به سليقه من نزديک است و ملودي‌هايش شيرين است را دوست دارم؛ نگاه مردمي دارد. يک‌مقدار سن و تجربه‌اش کم است و در رفتارش نسبت به بزرگ‌ترها کمي دچار مشکل است اما اشکالي ندارد، کارش خوب و تميز است.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.