کانال تلگرام روزنامه جامعه پویا طراحی سایت
آخرین خبرها پربازدید ترین‌ها
چرا دوباره روحاني؟
نارسايي‌ها را صادقانه بگوييد
نامزدها قول دهند نگاهشان به ملت است
انتقاد از برخوردهای سخت با نشریات دانشجویی
دورريز 30 درصد از مواد غذايي در ايران
دوران شعارهای پوچ، پایان یافته است
افزايش 20 برابري کارگزاري‌هاي بانک‌هاي ايراني در خارج از کشور
انتخابات در مزايده
۴۰۰ هزار کارگر ساختماني در دولت يازدهم بيمه شدند
رتبه شاخص تجارت ايران در سال 2017 ارتقا يافت
تصويب طرح از يارانه تا کارانه در شوراي‌عالي اشتغال
ترامپ تحريم‌ها را تعليق نکند، نقض صريح برجام است
گفت‌وگوي تمدن‌ها، راه مقابله با تهدیدهای جهانی
اردوغان پيروزي ما را دزديد
آيا برجام ديگري در انتظار منطقه است؟
مکرون، جوان شگفتی‌ساز
شام آخر آمريکا و روسيه در سوريه
کلاس درس پای تلویزیون
آنها فقط17 سال دارند
گذر از «فرق» و «فقر» خواسته اصلي معلمان است
کافه‌نشيني افسرده‌حالان
يادگارهاي يک عُمر نافرجام
تا وقتي قلبي بتپد
نيمه يک خورشيد طلايي
پرستش: از بچگي شبيه مسي بودم
جمشيد «نه» گفت
آزمون سومين گلزن برتر مسابقات انتخابي جام‌جهاني 2018
چرا برد 5 بر يک الوحده در مقابل الريان عجيب نيست؟
پیروزی بر الوحده؛ اميدواري به تباني نکردن رقبا
پيغام اسکورسيزي و امير نادري براي تولد کيارستمي
«خانه خدا» را شفاف ببينيد
نقي سيف‌جمالي درگذشت
آثار بهمن محصص و منير فرمانفرماييان، آثار گرانقيمت حراجي لندن
هيچ کاري نکردن بهتر است
فرمان بازنگري در قانون اساسي صادر شد
عمليات نظامي آمريکا در صحراي طبس‌ شکست خورد
چرا تهران پايتخت شد؟
آقاجري: فيلم آرشيو يک طرف را باز کرده است
چاقی
تخت‌گاز نواصول‌گرايان
فروختن تراکم، فروش حق مردم است
مردم در انتخابات شوراها از قوم‌گرايي پرهيز کنند
بلندمرتبه‌سازي در حريم گسل‌ها، ممنوع
تغییر با سرعت غیرمجاز
رد درخواست حکم حکومتي
گرايش سياسي، حقوق افراد را نقض نمي‌کند
ترکيه کردها را نديد اما ايران هميشه پاي آنها ايستاد
رامين رضاييان استقلالي مي‌شود؟
سوشا نه، آقاي اعتماد‌به‌نفس
لذتِ پس‌گرفتنِ صدرِ جدول در آسيا
بند بازی خطرناک برانکو در مسقط؛ صعود یا سقوط
در غياب ناصر تقوايي، «ناخدا خورشيد» جان گرفت
سامان مقدم سريال تاريخي مي‌سازد
انتشار اولين عکس «مأموريت غيرممکن۶»
ريزش ناگزير
احياي «وزارت بازرگاني» وارد فاز بررسي کارشناسي شد
35 بانک، شرکت و مؤسسه مالي اروپايي در راه تهران
نقاشی‌ها به یاری کودکان سرطانی رفتند
مي‌دانيد نصف مردم اين دنيا عاشق هستند؟
بلند کردن چند هندوانه با موبايل
گذر از «فرق» و «فقر» خواسته اصلي معلمان است
ترکيه کردها را نديد اما ايران هميشه پاي آنها ايستاد
آقاجري: فيلم آرشيو يک طرف را باز کرده است
پرستش: از بچگي شبيه مسي بودم
تخت‌گاز نواصول‌گرايان
ريزش ناگزير
سوشا نه، آقاي اعتماد‌به‌نفس
رد درخواست حکم حکومتي
فروختن تراکم، فروش حق مردم است
برون‌سپاري «خانه‌هاي امن» در دستور کار بهزيستي است
مرسي مسيو بوبن
بلند کردن چند هندوانه با موبايل
دل اردوغان برای احمدی‌نژاد تنگ شده است
بند بازی خطرناک برانکو در مسقط؛ صعود یا سقوط
پسري با پيپ، سونات مهتاب مي‌نوازد
وقتی عمو سبزی‌فروش اولین سرود ملی شد
کافه‌نشيني افسرده‌حالان
آواز کوچه‌باغي يا بيات تهران
گرايش سياسي، حقوق افراد را نقض نمي‌کند
شام آخر آمريکا و روسيه در سوريه
دورريز 30 درصد از مواد غذايي در ايران
۱۱ نفري که براي اليزه جنگیدند
مردم در انتخابات شوراها از قوم‌گرايي پرهيز کنند
چرا برد 5 بر يک الوحده در مقابل الريان عجيب نيست؟
انتخابات فرانسه در سايه تلاطمات امنيتي- سياسي
افزایش دستمزدها، تورم را جا گذاشت
چرا تهران پايتخت شد؟
انتشار اولين عکس «مأموريت غيرممکن۶»
لذتِ پس‌گرفتنِ صدرِ جدول در آسيا
تغییر با سرعت غیرمجاز
35 بانک، شرکت و مؤسسه مالي اروپايي در راه تهران
رامين رضاييان استقلالي مي‌شود؟
مرگ پای خانه‌های اصفهان نشسته است
افزايش 20 برابري کارگزاري‌هاي بانک‌هاي ايراني در خارج از کشور
چرا دوباره روحاني؟
نيمه يک خورشيد طلايي
پیروزی بر الوحده؛ اميدواري به تباني نکردن رقبا
نگاره
آن روزها، رادیو با نفت روشن می‌شد
سامان مقدم سريال تاريخي مي‌سازد
گفت‌وگوي تمدن‌ها، راه مقابله با تهدیدهای جهانی
کلاس درس پای تلویزیون
تا وقتي قلبي بتپد
در غياب ناصر تقوايي، «ناخدا خورشيد» جان گرفت
اعتماد به معلمان، لازمه اجرايي‌شدن مدرسه‌محوري
قتل 2 ميليوني
«حرف مفت زدن» ممنوع
مي‌دانيد نصف مردم اين دنيا عاشق هستند؟
دوران شعارهای پوچ، پایان یافته است
انتقاد از برخوردهای سخت با نشریات دانشجویی
هيچ کاري نکردن بهتر است
چرا عمارت، کلاه‌فرنگي نام گرفت؟
توليد صنعتي ايران 5 درصد از رکورد تاريخي بيشتر است
بلندمرتبه‌سازي در حريم گسل‌ها، ممنوع
احياي «وزارت بازرگاني» وارد فاز بررسي کارشناسي شد
ترامپ تحريم‌ها را تعليق نکند، نقض صريح برجام است
تصويب طرح از يارانه تا کارانه در شوراي‌عالي اشتغال
رتبه شاخص تجارت ايران در سال 2017 ارتقا يافت
مکرون، جوان شگفتی‌ساز
نقاشی‌ها به یاری کودکان سرطانی رفتند
شناسه خبر: 63651 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۶/۱/۳۱ - 01:00
جاسوسي که روي پل آزادي‌اش رانندگي مي‌کند
خاطرات جاسوس آمريکا از روز مبادله

جاسوسي که روي پل آزادي‌اش رانندگي مي‌کند

ابرهارد فتکن هوير/ ترجمه: محمدعلي فيروزآبادي: روز 11 ژوئن ۱۹۸۵ بود که بزرگ‌ترين تبادل جاسوس دوران جنگ سرد، در پوتسدام انجام گرفت و در جريان آن، چهار جاسوس بلوک شرق در برابر ۲۵ جاسوس سازمان سيا مبادله شدند. يکي از اين جاسوسان آزادشده، ابرهارد فتکن هوير بود که به قلم خود آن روزها را حکايت مي‌کند. فتکن هوير از زندگي خود به‌عنوان جاسوس و کشف هويت و فعاليت‌هايش توسط اشتازي (سرويس اطلاعات و امنيت آلمان شرقي سابق) و از ساعت‌هاي هيجان‌انگيز پيش از آزادي و مشکلات پس از آن مي‌نويسد: 
***
صحنه‌هاي آن روز، گويي از يکي از تريلرهاي جاسوسي اثر جان لوکاره اقتباس شده بود. در سال ۱۹۸۵ نمايندگان بلندپايه‌اي از شرق و غرب روي پل گلينيک که برلين و پوتسدام را به‌هم متصل مي‌کرد، جمع شدند تا جاسوسان و مأموران مخفي بازداشت‌شده با 6 مليت مختلف را مبادله کنند. در همان حال که ايالات‌متحده آمريکا چهار جاسوس بلندپايه و مهم شرق را براي به‌اصطلاح عرضه‌کردن داشت، دولت آلمان‌شرقي ۲۵ جاسوس عادي ازجمله نگارنده را آورده و در انتظار انجام تبادل بود. 
اينکه در آن روز خاص ماه ژوئن چه احساسات عجيب و متناقض و چه آشوبي بر دل و ذهن ما حاکم بود، امري نيست که بتوان آن را تشريح و توصيف کرد. من از سال‌ها پيش در رؤياي شکافتن آن پرده آهنين و خلاصي از چنگال اشتازي به‌سر مي‌بردم و اينک بالاخره در حوالي ظهر بود که از خط سفيد پل گلينيک مي‌گذشتم و به سوي آزادي مي‌رفتم اما در آن لحظات چه‌کار مي‌کردم و چه حالي داشتم؟ درواقع از شدت اندوه اشک مي‌ريختم و آب بيني‌ام جاري شده بود زيرا همان روز خبردار شده بودم همسرم، هلما به‌صورت غيابي از من طلاق گرفته و اينک با مرد ديگري زندگي مي‌کند. 
وکيلم، ولفگانگ فوگل، بلافاصله پس از سوارشدن به اتوبوسي که ما را از زندان آلمان‌شرقي به پوتسدام انتقال مي‌داد، من را از اين مسئله مطلع کرد. در آن لحظه احساس کردم که از نظر عصبي فرو ريخته‌ام. 6 سال زندان يعني تحمل 6 سال بدون حضور هلما و در نهايت جدايي. ناگهان متوجه شدم که هيچ‌چيز از زندگي در غرب نمي‌دانم و کسي را در آنجا ندارم. 
اين درحالي بود که از زمان ساخت ديوار برلين در رؤياي عبور از آن بودم، حتي بارها در خواب مي‌ديدم که با بالن يا از طريق حفر تونل يا حتي از يک مسير ترانزيت از آلمان‌شرقي فرار کرده و خود را به غرب مي‌رسانم. اينکه چگونه فرار مي‌کردم و بعد چه پيش مي‌آمد، اصلا مهم نبود زيرا براين‌باور بودم که من به‌هرحال نمي‌توانم با اين سيستم کنار بيايم. اولين‌بار در سال ۱۹۶۵ و در ۲۱ سالگي به زندان اشتازي افتادم. جرمم اين بود که شبي در حال مستي و در يک ميخانه، شعار انتخاباتي کانديداي صدارت عظمي در آلمان‌غربي يعني يوزف اشتراوس را با صداي بلند گفته بودم: «هر کس مي‌خواهد از فقر و فلاکت رهايي پيدا کند به يوزف اشتراوس رأي بدهد.» پس از بازجويي آزاد شدم اما متعاقب آن، حکم اخراج من از دانشگاه صادر شد. 
کوتاه‌‌زماني پس از آن در قطاري که آن زمان به مقصد چکسلواکي سابق مي‌رفت با کارلي آشنا شدم؛ کارلي يک استاد نانوا بود اما براي من تجسم ديگري داشت و به عبارت بهتر در نظر من تصويري از دنياي آزاد محسوب مي‌شد. کارلي اغلب در برلين‌غربي با من ملاقات مي‌کرد و من از اين ملاقات‌ها غرق در غرور مي‌شدم و هم او بود که بالاخره در تابستان سال ۱۹۷۵ و در هتل فلوراي شهر پراگ، من را به استخدام سرويس جاسوسي آمريکا درآورد. 
کارلي از من پرسيد: «آيا مي‌تواني گاهي اطلاعات نظامي را براي غرب جاسوسي کني؟» البته تأکيد کرد که اين کار اصلا خطري ندارد و من هم بلافاصله قبول کردم. دلايل اين پاسخ مثبت هم اين بود که من از سويي دلم مي‌خواست هرچه بيشتر توجه و احترام کارلي نسبت به خودم را جلب کنم و از‌سوي‌ديگر، احساس مي‌کردم و به‌شدت افتخار مي‌کردم که براي جاسوسي به نفع غرب برگزيده شده‌ام. به خودم گفتم: «حالا ديگر تو
جيمز باند آمريکايي‌ها هستي» و اين احساسي احمقانه و جنون‌آميز بود. در ماه سپتامبر، يک دوره فشرده جاسوسي را در پلاتنزه مجارستان گذراندم. 
يک دستگاه راديوي گرونديک قابل حمل (به شکل چمدان)، يک دفتر رمز که داخل يک تخته مخصوص برش نان مخفي شده بود، يک قلم مخصوص و تعداد زيادي کاغذ مخصوص گزارش‌هاي جاسوسي به من تحويل داده شد. نام مستعار من به‌عنوان جاسوس، هلموت پرانتل بود. در شهر بالاتون مجارستان به من آموزش داده شد که چگونه از طريق راديو پيام‌هاي مخفي را دريافت و آن را کشف رمز کنم. کار تقريبا پرزحمتي بود و کشف رمز پنج جمله، نزديک به يک ساعت زمان مي‌برد. بلافاصله پس از بازگشت به برلين بود که کارم را به‌عنوان جاسوس آغاز کردم. 
يک‌بار درمورد وجود يک کپسول حاوي موشک‌هاي شوروي در کرمن و بار ديگر درمورد تعداد دقيق سربازان در منطقه‌اي ديگر گزارش دادم. درمجموع، گزارش‌هاي من چندان چنگي به دل نمي‌زد. از بابت اين جاسوسي‌ها هرگز دستمزدي نگرفتم اما براي مخارج روزمره 6 هزار مارک آلمان‌شرقي و ۵۰۰ مارک آلمان‌غربي به من پرداخت شد. اين مبلغ در يک صندوق پستي از رده خارج واقع در يکي از محله‌هاي برلين شرقي، موسوم به وولهايده مخفي شده بود. در همان صندوق چند پاکت هم بود که من بايد از آنها براي ارسال برخي اطلاعات موردنظر آمريکايي‌ها استفاده مي‌کردم. نوشته‌هايم را در پاکت‌ها قرار دادم و آن را به آدرس «خاله پائولا» در مونيخ ارسال کردم. 
براي ماه‌ها خود را قهرماني مي‌دانستم که همزمان براي سوسياليست‌هاي واقعي و آمريکايي‌ها کار مي‌کند. بااين‌حال، کار من فقط جاسوسي براي آمريکا نبود و در يک مرکز تعميرات خودرو نيز به کار مشغول بودم اما زماني رسيد که لحن آمريکايي‌ها به‌شدت تند و توهين‌آميز شد و من احساس کردم که مورد سوء‌استفاده قرار گرفته‌ام و براي آنها در حکم يک ابزار بوده‌ام. روزبه‌روز وحشت و هراسم بيشتر مي‌شد. پس از به‌دنياآمدن پسرم، دانيل بود که همه‌چيز را براي همسرم توضيح دادم و اواسط سال ۱۹۷۸ همکاري و تماس با آمريکايي‌ها را قطع کردم؛ البته آمريکايي‌ها بدون هرگونه مشکلي، من را به حال خود گذاشتند، غافل از آنکه از مدت‌ها پيش از سوي اشتازي تحت نظر بودم و عجيب بود که خودم متوجه اين مسئله نشده بودم. 
از قرار معلوم، آپارتمان ما از سال ۱۹۷۷ تحت نظر قرار داشت و درنهايت، روز ۲۸ ژوئن ۱۹۷۹ در شهر ماگدبورگ بازداشت شدم، درحالي‌که در خيابان راه مي‌رفتم ناگهان يک خودروي ولگاي قهوه‌اي توقف کرد و يکي از مأموران گفت «براي اداي برخي توضيحات» بايد همراه آنها بروم. هنگامي که سوار ماشين شدم، فهميدم که آن ولگا از داخل، هيچ دستگيره‌اي براي بازکردن درها ندارد. تا صبح روز بعد تحت بازجويي بودم و به همه جرايم خود اعتراف کردم و به جرم جاسوسي به ۱۳ سال زندان محکوم شدم. روزي که حکم را قرائت مي‌کردند، به‌شدت اشک مي‌ريختم و زاري مي‌کردم. 
ماه‌هاي نخست در زندان انفرادي بودم. استراتژي آلمان شرقي‌ها براي تنهايي‌کشيدن زنداني، بسيار تحمل‌ناپذير و غيرانساني بود. سال‌هاي پس از آن به زندان پانکوف منتقل شدم و تنها غيرسيگاري در ميان آن ۹ نفر سيگاري حاضر در سلول بودم. هرگز از دست آمريکايي‌ها عصباني نبودم اما از اين تعجب مي‌کردم که به چه دليل زندان من تا اين اندازه طول کشيده زيرا کارلي به من قول داده بود در صورت لزوم براي آزادي‌ام اقدام خواهند کرد. 
۶ سال بعد بود که يک روز صبح به دفتر رئيس زندان فراخوانده شدم. از من پرسيد: «دلت مي‌خواهد به آمريکا بروي يا نزد خانواده‌ات برگردي؟» با خودم گفتم که اين يک تله است: «دلم مي‌خواهد پيش همسرم بروم.» در آن لحظه هيچ صحبتي درمورد تبادل جاسوس‌ها نبود، حتي زماني که به شهر کارل مارکس منتقل شدم؛ يعني همان شهري که اشتازي، همه جاسوسان غربي و جاسوس‌هاي سيا را در آنجا نگهداري مي‌کرد نيز کسي به من درمورد مقصد آن سفر صحبتي نکرد. 
تازه زماني که صبح زود روز ۱۱ ژوئن سوار بر آن اتوبوس مرسدس شديم، بي‌مقدمه به ما خبر دادند به غرب خواهيم رفت. جالب آنکه در آن لحظه هم هنوز هيچ صحبتي از تبادل جاسوس‌ها نبود. در ميانه راه براي دستشويي توقف کرديم. آن زن و مردي که مأمور اشتازي بودند و ما را همراهي مي‌کردند، خيلي جدي هشدار دادند: «هر کس که همچنان خيال فرار در سر داشته باشد بلافاصله هدف قرار مي‌گيرد.»
فضاي داخل آن اتوبوس نيز در نوع خود بسيار عجيب‌وغريب بود. در همان حال که يک زوج متهم به جاسوسي براي آمريکا پس از سال‌ها جدايي بالاخره دوباره به هم رسيده و به‌شدت خوشحال بودند، بسياري از ما و به‌ويژه شهروندان آلمان‌شرقي ناراحت و غمگين بوديم زيرا نمي‌دانستيم که چه تصميمي بايد بگيريم؛ آيا بايد به غرب برويم و آرزوي ديدار دوباره با خانواده‌هايمان را دفن کنيم؟ بالاخره دو نفر از ما تصميم به ماندن در شرق گرفتند اما من به‌شدت دودل بودم و نمي‌توانستم بين اين دو گزينه، يکي را انتخاب کنم. 
اتوبوس حامل ما قبل از رسيدن به پل گلينيک و در مقابل يک پست مرزي توقف کرد. دورتادور آن ميدان را افراد يونيفورم‌پوش گرفته بودند. براي مدتي طولاني هيچ اتفاقي نيفتاد، سپس ناگهان يک مرسدس‌بنز طلايي‌رنگ با پلاک آلمان‌شرقي و البته از سمت آلمان‌غربي به سوي ما آمد و وکيل من يعني آقاي فوگل از آن پياده شد و هنگامي که او همراه با ريچارد برت، سر آينفيده آمريکا در آلمان‌غربي به اتوبوس آمد و آقاي برت، سلام پرزيدنت رونالد ريگان را ابلاغ کرد، همه سرنشينان اتوبوس هورا کشيدند و شادي کردند. 
در ميان همين شور و شادي و غوغا بود که آقاي فوگل به من خبر داد همسرم با مرد ديگري زندگي مي‌کند. با شنيدن اين خبر بود که دنيا و آرزوهايم بر سرم آوار شد. باز هم دودل شدم و نمي‌دانستم که همراه با فوگل به غرب بروم يا به شرق بازگردم و براي به‌دست‌آوردن همسرم مبارزه کنم. از ماشين پياده شدم تا با برت، فوگل و جان کورن بلوم، فرستاده ويژه آمريکا در برلين‌غربي صحبت کنم. 
فوگل بعدها ادعا کرد که من با رفتار نابجاي خود و ترديدهايم کاري کردم که عمليات تبادل با خطري جدي روبه‌رو شود. اين ادعا به نظر خودم بسيار مبالغه‌آميز است اما به‌هرحال من ميان رفتن و ماندن قادر به تصميم‌گيري نبودم ولی درنهايت يعني پس از آنکه به من اطمينان داده شد چنانچه هلما به خواست و اراده خود قصد پيوستن به من را داشته باشد به او اجازه سفر داده خواهد شد، من هم براي سفر به غرب درنگ نکردم. 
همراه با ديگر جاسوسان آزادشده نزديک به ۳۰ متر روي آن پل راه رفتيم. من حتي يادم رفته بود که کيفم را از داخل آن اتوبوس بردارم اما اين آقاي کورن بلوم بود که کيف من را حمل مي‌کرد، حتي هنگامي که از خط سفيد گذشتم و سوار بر آن اتوبوسي شدم که به سه رنگ پرتقالي، قرمز و قهوه‌اي پرچم آلمان‌غربي رنگ شده بود و پلاک برلين‌غربي را داشت نيز باز هراس داشتم؛ اين همان هراس از زندگي و وجود بود. 
از خودم مي‌پرسيدم که آيا همسرم نيز خواهد آمد؟ آيا نظام سرمايه‌داري، من را خواهد بلعيد؟ ادامه سفر من به سوي آزادي در غم و اندوه گذشت. از پل گلينيک به سمت تمپلهوف رفتيم و از آنجا به سوي فرانکفورت ادامه سفر داديم و سپس به اردوگاه ويژه وارد شديم. زندگي من در اين مکان نه‌تنها بهتر نشد بلکه دوراني جهنمي را گذراندم. دچار پارانويا و بي‌خوابي شدم و همواره از اين بيم داشتم که بار ديگر به دست مأموران اشتازي بازداشت شوم. 
از طرف دولت ايالات‌متحده آمريکا مبلغ ۵۰۰ مارک آلمان غربي به‌عنوان کمک مالي به من پرداخت شد و من هم به‌شدت مراقب اين گنج باارزش بودم! روز ۱۷ ژوئن به برلين‌غربي نقل مکان کردم و سه روز بعد همسرم، هلما و پسرم، دانيل به من ملحق شدند. هلما تصميم گرفته بود بار ديگر با من زندگي کند. او نيز به‌مدت يک سال‌و‌نيم و به جرم «آگاهي از اقدامات مجرمانه» من به زندان افتاده بود و دانيل درآن‌مدت نزد پدربزرگ و مادربزرگش زندگي مي‌کرد. 
چند ماه بعد بار ديگر يک مأمور آمريکايي در زيرزميني واقع در برلين‌غربي از من بازجويي کرد. نام مستعار اين مأمور «سياه» بود. او که به‌شدت شکاک و بدبين بود، من را به يک دستگاه دروغ‌سنج متصل کرد. احتمالا از اين نگران بود که من يک جاسوس دوجانبه باشم؛ جاسوسي که به گفته خودش اشتازي را «دور زده» است. بار ديگر دچار ترس و هراس فوق‌العاده‌اي شدم و براي نخستين و آخرين‌بار در زندگي به فکر خودکشي افتادم. 
بعدها نيز هرگاه که خود را قرباني احساس مي‌کردم، به‌شدت کنترل اعصابم را از دست مي‌دادم اما پس از بازنشستگي بود که درمان شدم. درحال‌حاضر اغلب روي پل گلينيک، رانندگي و به خود تلقين مي‌کنم که به‌هرحال از چنگ آن رژيم استبدادي گريختم و به‌همين‌خاطر احساس غرور مي‌کنم. 
توضيح اشپيگل: جاسوساني مانند فتکن هوير که براي غرب جاسوسي مي‌کردند، مدت‌ها قبل از فعال‌شدن آمريکا براي آزادي‌شان در زندان به‌سر بردند و تازه در سال ۱۹۸۰ بود که ولفگانگ فوگل، مذاکره‌کننده اهل آلمان‌شرقي، از آمريکايي‌ها خواست براي آزادي اين جاسوسان بازداشت‌شده مذاکره کنند. از قرار معلوم تا آن زمان، دولت آمريکا از گرفتاري اين مأموران خود بي‌خبر بود اما علت اين بي‌خبري نيز در نوع خود جالب است. بعدها مشخص شد که سرتيم جاسوسان سيا در آلمان‌شرقي براي آنکه بتواند دستمزدهاي اين عده را تصاحب کند، خبر دستگيري آنها را مخابره نکرده است. بااين‌حال، آمريکا پس از آن تن به مذاکره داد که يک استاد فيزيک به نام آلفرد تسهه را به اتهام جاسوسي براي آلمان‌شرقي دستگير کرد. با بازداشت او درواقع آمريکا توانست با دستي پر سر ميز مذاکره حاضر شود و چهار جاسوس حرفه‌اي شرق را در برابر شمار زيادي از جاسوسان عادي خود مبادله کند.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.