اپلیکیشین وقایع کانال تلگرام روزنامه ونافار
آخرین خبرها پربازدید ترین‌ها
چه کسی بر کرسی بارزانی تکیه خواهد زد؟
روایت "جلال طالبی" از بی‌معرفتی‌ و خوشگذرانی‌های ملی‌پوشان
انوشیروانی: فدراسیون وزنه‌برداری به ابهامات پاسخ دهد
"اکتمیا" علت اصلی تلفات حیات وحش در پارک ملی سالوک
دلایل عمده شکایات کم‌فروشی اینترنت / برخی شرکت‌های اینترنت هزینه مازاد دریافت می‌کنند
این ۸ میلیارد دلار از کجا آمده؟
انتقاد اردوغان از آمریکا در پی توقف صدور روادید
نگرانی‌ سازمان استاندارد در مورد استفاده از خمیرمرغ در تولید سوسیس و کالباس
دوباره پرتقال‌های رنگ‌ شده آمد
پزشکیان: آمریکا از دستاوردهای برجام ناراحت و عصبانی است
ژانرنویسی مضر است
برگزاری مرحله دوم «جشن عاطفه‌ها» در مدارس؛ فردا / ادامه دریافت کمک‌های مردمی تا پایان آبان
دو دیپلمه شدن فارغ التحصیلان رشته‌های نظری در دوره «سربازی»
رقابت ۹۲ کشور در اسکار خارجی+ جدول
نباید بعد انتخابات، جناحی را تشویق و جناحی را مجازات کرد/ برخی دستگاه‌ها بیکارند، احضار می‌کنند
تلاش برای ثبت جهانی آرامگاه شمس
وام ۱۰۰ میلیون تومانی در انتظار تیم اعزامی نخبگان مهارتی
شماره‌گذاری خودروهای پرمصرف متوقف شد + اسامی
اگر ترامپ برجام را پاره کند، چه می شود؟
اصلاحات اجتماعی در عربستان از حرف تا عمل
جدایی‌طلبی در کردستان عراق: هوشیاری و مراقبت‌ها
ارمغان ظریف از بزم دیپلماتیک نیویورک
دبیر شانزدهمین دوره جشنواره «کتاب و رسانه» منصوب شد
متوسط افزایش حقوق کارکنان دولت 10 درصد است و کاهش نمی یابد
سفر اردوغان به تهران گامی مهم برای تحقق تجارت 30 میلیارد دلاری ایران ـ ترکیه
اروپایی‌ها مهمترند یا گردشگران عرب؟
مِلودی‌های دم دستی که مردم را عصبی می‌کند
چرا حضور برخی افراد در محرم نامتعارف به نظر می‌آید؟
هیچ‌یک از اعضای خانواده رئیس قوه قضاییه در مظان اتهام جاسوسی نیستند
جمع‌آوری "بن‌سای" و "لاکی‌بامبو" به کجا رسید؟
آغاز تعیین تکلیف سپرده‌گذاران آرمان/پرداخت کامل وجوه تا ۳میلیون تومان
پای عطر "قاتل" هنوز به ایران باز نشده است
تداوم برخورد با تخلفات ترافیکی شبانه در نیمه دوم سال
یک راه‌حل برای کاهش فشارخون مردان
انتقاد یک گیاه شناس از تعویض نشدن چسب‌های زردرنگ درختان تهران
پادشاه اسپانیا رفتار رهبران جدایی‌طلب کاتالان را غیرمسئولانه خواند
سوالات بی‌شماری که مدیران و مربیان پرسپولیس باید پاسخ دهند
به موفقیت تیم امید خوشبینم
خوشگذرانی بدموقع پرسپولیسی‌ها در امارات!
واکنش‌ بارزانی‌ها به درگذشت جلال طالبانی
گرمابه‎‎هایی که دیگر گرم نمی‎‎شوند
روابط ایران و ترکیه
حکم توقف فعالیت عضو زرتشتی شورای‌شهر یزد خلاف قانون است
فخری: با قدرت به جام جهانی شمشیربازی می‌رویم
وینفرد شفر در یک قدمی هدایت استقلال
انتقاد رسانه‌های روسی از عملکرد ضعیف سردار آزمون
«رابط ناشنوا»، ساعتی 50 هزارتومان /نبود تابلوهای راهنمای ناشنوایان در واگن‌های مترو
فعالیت ۱۹ هزار مدرسه مروج سلامت در کشور + جزییات
هزینه‌های میلیونی برای موزیک هیأت‌ها!
ناشناخته ماندن دهها گونه گیاهی و دارویی در خاش
۶ پیروزی برای ایران در پایان سومین روز
ضابط قضایی نباید با متهم با خشونت برخورد کند
ذخیره پسورد در مرورگرها؛ آری یا خیر؟
جدیدترین نرخ خدمات پستی /ارسال مرسولات ویژه تنها در ۳ ساعت!
کار واجب خود را تعطیل کنید و به اینجا بشتابید!
نذری و اشک گردشگران خارجی برای امام‌حسین (ع)
سبحانی‌فر: بهبود معیشت مردم اولویت وزرای دولت دوازدهم تعیین شود
قیمت "آیفون ۸" قانونی و قاچاق در بازار ایران و سایت اپل+جدول
کاهش خرید گوسفند و افزایش خرید گوشت در بازار محرم + قیمت‌ها
تصویب 4 محور از ماموریتهای جهاد دانشگاهی در اجرای نقشه جامع علمی
اعتماد به وقایع
شناسه خبر: 63652 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۶/۱/۳۱ - 01:00
بختيار بعد از انقلاب بازداشت شد؟
خاطرات شاه‌حسيني از غيبت آيت‌الله طالقاني

بختيار بعد از انقلاب بازداشت شد؟

«آقاي مصدق از در بالاي باغ وارد شد، ظاهرا مطلع بود که قرار است من بروم. سلام کردم و کاغذ را دادم و وقتي گرفت، گفت: شما تا کي اينجا هستيد؟ گفتم: تا فردا. گفت: فردا همين ساعت همين‌جا بياييد. فردا همان ساعت رفتم و تنها حرفي که به من زد اين بود که شما هم در اين جبهه (ملي) هستيد؟ گفتم: بله، افتخار دارم. پرسيد: شما در تهران هستيد؟ گفتم: بله، گفت: اسم شما؟ گفتم: شاه‌حسيني هستم. ديگر چيزي نپرسيد و من هم چيزي نگفتم.»
جواني که روزي نامه‌ آيت‌الله زنجاني را به دکتر محمد مصدق رساند، رفته‌رفته از اعضاي فعال جبهه ملي شد تا آنجا که در راه آرمان‌هاي اين جبهه چندين بار رنج زندان را به جان خريد. حسين شاه‌حسيني تا جايي که در توان دارد و مجال بود در مسير مراد خود، دکتر مصدق، گام برداشته و آنگاه که جبهه ملي به انزوا رفت و به‌دليل کهولت سن ديگر مجالي براي فعاليت نداشت، خاطرات سياسي خود را [به همت بهروز طيراني] مکتوب کرد تا ماجراي کوشش‌هاي رهروان راه مصدق به دست آيندگان برسد. وي که دهه‌ها در عرصه سياسي ايران حضور فعالي داشت، در خاطراتش، از چهره‌هاي تأثيرگذار سياسي سال‌هاي پيش و پس از انقلاب رواياتي دارد که شايد در هيچ منبع ديگري به آن اشاره نشده باشد. «تاريخ ايراني»، بخش‌هايي از اين خاطرات را برگزيده که در ادامه مي‌خوانيد:
توصيه به نواب صفوي درباره مصدق
هنگامي که در دوره دکتر مصدق، نواب‌صفوي و يارانش در زندان بودند، يک‌بار به همراه مرحوم کريم‌آبادي از طرف دولت مأمور شديم ضمن ملاقات با آنها و اطلاع از وضعشان با مرحوم نواب و دوستانشان به گفت‌و‌گو بنشينيم و زمينه رفع کدورت‌ها و رسيدن به تفاهم را فراهم کنیم. مرحوم کريم‌آبادي با فداييان اسلام رابطه خوبي داشت و آنها هم به ايشان نظر مساعدي داشتند. در داخل زندان قصر، سالن بزرگي بود که مرحوم نواب‌صفوي در بالاي آن نشسته بود و يارانش نيز در اطرافش گردهم آمده بودند. مقداري از هدايا و از جمله کاهو و سکنجبيني که از بيرون زندان براي آنها آورده شده بود در مقابل آنها قرار داشت. در همان حال، جواني به نام سيد حائري‌نيا وارد اتاق شد و به نواب تعظيم کرد و با احترام زياد به آن مرحوم گفت: حضرت نواب من براي اينکه نظريات شما را به جامعه منعکس کنم، مي‌خواهم نظر شما را درباره اين موضوع بدانم، اگر شما حکومت را به دست بگيريد و کساني عليه شما اقداماتي شبيه همين اقدامات شما انجام دهند با آنها چه برخوردي مي‌کنيد؟ نواب که فردي معتقد بود و از ابراز نظر خود ابايي نداشت، صادقانه پاسخ داد: ما آنها را دستگير مي‌کرديم و اگر تأديب نمي‌شدند به مجازات مي‌رسانديم. 
با اين پاسخ نواب، مرحوم کريم‌آبادي خطاب به نواب گفت: خب، پس خدا را شکر کنيد که الان شما اينجا هستيد، کاهو و سکنجبين هم که داريد و دوستانتان هم به ديدنتان مي‌آيند. بعد از آن، ما با مرحوم نواب و دوستانشان به‌طور مفصل صحبت کرده و تلاش کرديم تا اختلافات را حل کنيم ولي موفق نشديم. بحث ما با مرحوم نواب و دوستانش اين بود که اکنون دکتر مصدق در لاهه مشغول مذاکره و دفاع از منافع ايران است و لذا مصلحت ايجاب مي‌کند که عليه او در داخل اقدام و تظاهري صورت نگيرد. 
بگومگو با شعبان جعفري
سال‌ها پيش از پيروزي انقلاب، حدود سال‌هاي ۴۶-۴۵ براي جشن چهارم آبان قرار شد تمام قهرمان‌هاي ملي در ورزش از جلوي شاه رژه بروند. آن زمان من باشگاه ورزشي خيلي خوبي به نام بوستان ورزش داشتم که روبه‌روي امجديه قرار داشت و اعضاي تيم واليبال و بسکتبال آنجا همه قهرمان ملي شده بودند و همگي باسواد و با تحصيلات که تفکراتشان نيز تفکر ملي و وطن‌خواهانه بود؛ البته خود من هم يک روزي قهرمان بسکتبال بودم ولي در آن سال‌ها ديگر سن، وضع و موقعيت من اقتضا نمي‌کرد، رأسا وارد مسابقات شوم. در آن تاريخ، رئيس فدراسيون بسکتبال کشور، آقاي مصطفي سليمي و رئيس تربيت‌ بدني آقاي سرلشکر ايزدپناه بود. آن سال بخشنامه کردند که حتما بايد قهرمانان ملي همراه رئيس باشگاهشان روز چهارم آبان از برابر شاه رژه بروند. رسم چنين بود که ورزشکاراني که مي‌خواستند رژه بروند، نخست به بوستان ورزش، روبه‌روي امجديه مي‌آمدند و در آنجا گرمکن مي‌گرفتند، ناهار مي‌خوردند و آماده مي‌شدند تا وقتي که شاه آمد و به جايگاه رفت، به امجديه بروند و از برابرش رژه بروند. خوب شعبان هم با‌ دارودسته‌اش به بوستان ورزش آمد و در آنجا بود که ما با وي برخورد کرديم.
ماجرا از اينجا شروع شد که ما به او اعتراض کرديم: اين کارها چيست که مي‌کني و آبروي ورزش را مي‌بري؟ تو ورزشکارها را لخت مي‌کني و به خيابان‌ها مي‌کشاني و آنها هم يک مشت دختر را به تماشا مي‌آورند، کف مي‌زنند و هورا مي‌کشند. اين کارها غلط است و آبروي ورزش و ورزشکاري را از بين مي‌برد. شعبان در پاسخ گفت: هان! من مي‌دانم تو از طرفدارهاي مصدق هستي! بعد يک مقدار از اين حرف‌ها گفت. به او گفتم: بله، من طرفدار مصدق هستم، حکومت هم مي‌داند، زندانش را هم رفته‌ام و مردانگي‌اش را هم دارم که پايش بايستم ولي من مي‌دانم اگر روزي از تو بپرسند جرأتش را هم نمي‌کني و چيزهاي ديگر هم به او گفتم. گفت: مي‌دهم بزنندت، گفتم: مگر کار ديگري هم از تو برمي‌آيد. سازمان اطلاعات و امنيت هم همين را مي‌گفت. تو به جاويدپورت مي‌نازي (جاويدپور يک سرهنگ ارتشي بود که ازسوي رژيم محافظ شعبان بود) به سرهنگ جاويدپور بگو يادت رفته در ميدان بهارستان به عبدالله کرمي اهانت کرد تو گفتي: ولم کنيد، مرا نکشيد، بگذاريد بروم. حالا ديگر شماها اين شديد! شعبان گفت: نه، ما کاري نداريم. بگذار نوبت ما بشود. من به او گفتم: تو هنوز مي‌خواهي نوبتت بشود، نوبتت مگر بهتر از اين هم مي‌شود؟ 
شايعه فرار بختيار از مدرسه رفاه
من در روزهاي اول پيروزي انقلاب و قبل از اشتغال در سازمان تربيت‌ بدني، به همراه ساير دوستان، شبانه‌روز در مدرسه رفاه به سر مي‌بردم. يکي، دو روز پس از پيروزي انقلاب، من در طبقه بالاي مدرسه علوي با عده‌اي از دوستان جلسه داشتم. در اواسط جلسه، ناگهان در حياط اعلام شد که شاپور بختيار دستگير شده است. با شنيدن اين خبر از اتاق بيرون آمدم و با آقاي خلخالي روبه‌رو شدم، ايشان به من گفت: شاه‌حسيني رفيقت را دستگير کردند، پرسيدم: چه کسي را دستگير کردند؟ گفت: شاپور بختيار را. ابتدا قصد کردم که بروم و او را ببينم ولي چون جلسه برقرار بود به اتاق جلسه بازگشتم چون اسدالله لاجوردي مسئوليت قسمت جنوب مدرسه علوي را بر عهده داشت و فرد دستگيرشده را از آن قسمت به داخل مدرسه آورده بودند، شب به ديدن ايشان رفتم و درباره دستگيري بختيار سؤال کردم. لاجوردي در پاسخ من گفت اين فرد بختيار نبود. او فردي ارمني است ولي خيلي شبيه بختيار است. من به شوخي به لاجوردي گفتم: اگر واقعا بختيار است چون روزي آزادي‌خواه بوده، ناهار و شام درستي به او بدهيد تا زنده بماند. 
اين مسئله گذشت. در زمان برگزاري انتخابات دوره اول مجلس شوراي اسلامي، من ازسوي دوستان مهندس بازرگان از حوزه تهران کانديداي وکالت شدم. در همان حال، عده‌اي از شهرستان کرج به سرپرستي حاج قاسم ابوطالبي به ديدن مهندس بازرگان رفتند. آنان از ايشان خواستند که چون شاه‌حسيني ۲۵ سال است در کرج فعاليت مي‌کند و ما با او ارتباط داشته‌ايم، او را از کرج نامزد وکالت مجلس کنيد... در جريان مبارزات انتخاباتي، من در کرج و روستاهاي اطراف آن شروع به فعاليت کردم و به‌تدريج کار ما توسعه پيدا کرد. در همان ايامي که من براي ورود به مجلس فعاليت انتخاباتي مي‌کردم، اختلافاتي ميان مهندس بازرگان و آقاي خلخالي نيز بروز پيدا کرده بود. 
روزي در سازمان تربيت‌‌بدني مشغول کار بودم که يکي از ورزشکاران قديمي که از قديم مرا مي‌شناخت با دفتر من تماس گرفت و گفت در روزنامه کيهان نوشته است که شما با کسب اجازه از مهندس بازرگان، بختيار را از زندان فراري داده‌اي و ازاين‌رو، در تيتر کيهان آمده بختيار از مرز بازرگان خارج شد. آقاي خلخالي نيز گفته است: شاه‌حسيني که از دوستان سابق بختيار در جبهه ملي بوده است با سوءاستفاده از اختياراتي که در مدرسه رفاه داشته، مرتکب اين کار شده است و ازاين‌رو، شايستگي وکالت ندارد. من بي‌درنگ با روزنامه کيهان تماس گرفتم و درخواست کردم به گفته‌هاي آقاي خلخالي پاسخ دهم. فرداي آن روز خبرنگار کيهان به دفتر من آمد و من نيز موضوع را تشريح کردم و کيهان هم عينا نظرات مرا چاپ کرد ولي اعلاميه آقاي خلخالي اثر خود را بخشيده بود. 
هنگامي که شايعه دستگيري بختيار در مدرسه علوي پيچيد، بي‌درنگ معلوم شد شخص دستگيرشده بختيار نبود و خبر پخش‌‌شده نادرست بوده است. در آن هنگام به‌جز من و آقاي لاجوردي افراد ديگري نيز در مدرسه رفاه حضور داشتند و کارهاي مربوط به افراد دستگيرشده که در مدرسه علوي زنداني مي‌شدند همه زير نظر مستقيم حاج مهدي عراقي بود و ايشان مسئوليت نگهداري از زندانيان را بر عهده داشت. اگر شايعه مزبور صحت داشت، حداقل يک نفر از کساني که در مدرسه علوي بودند، دراين‌باره بايد سخني مي‌گفتند و آن را تأييد يا تکذيب مي‌کردند. درحالي‌که هيچ‌يک از آقايان کلامي دراين‌باره عنوان نکردند. سال‌ها بعد روزي به مناسبتي در منزل حجت‌الاسلام شيخ علي‌اصغر مرواريد به صرف ناهار مهمان بودم. آقاي خلخالي هم در آن مراسم حضور داشت. ايشان در حضور آقاي مرواريد، آقاي سدهي و يکي، دو نفر ديگر در پاسخ به سؤال من که پرسيدم: شما به چه دليل مرا متهم کرديد که بختيار را فراري دادم، گفت: چيزي به ما گفتند و ما هم آن را مطرح کرديم و تمام شد. 
مي‌گفتند شريعتي وهابي است
در دوره‌اي که فعاليت دکتر شريعتي اوج گرفته بود، عده‌اي مي‌گفتند نمازخواندن شريعتي مثل وهابي‌هاست. آقاي احمد علي‌بابايي پيش من آمد و گفت کاري کنيم. يک تعداد زيادي از خانم‌هايي را که از گردانندگان جلسات مذهبي بودند، دعوت کرديم که از آن تعداد حدود ۳۰ نفر دعوت ما را قبول کردند و به مهماني ما آمدند. در آن مهماني، آيت‌الله زنجاني، آقا شيخ علي‌اصغر مرواريد، مرحوم محمدتقي شريعتي و خود مرحوم شريعتي را هم دعوت کرديم، پيش از ناهار برنامه نماز را برپا کرديم و آن خانم‌ها به چشم خود وضوگرفتن و نمازخواندن شريعتي و پدرش را ديدند و به آنجا رسيدند که شنيده‌هاي آنان دروغي بيش نبوده است. خلاصه آنکه هم آيت‌الله هم برادرش ابوالفضل زنجاني و هم آن بخش تحصيلکرده حوزه علميه قم که ما با آنها ارتباط داشتيم، بر اين عقيده بودند که مطالب و نظرات شريعتي، مطالب تحقيقي، استخوان‌دار و واقعي هستند. 
ماجراي غيبت آيت‌الله طالقاني
با شروع کار من در سازمان تربيت ‌بدني و پس از گذشت مدتي از پيروزي انقلاب، روزي آقاي طالقاني پيغام داد و مرا به ديدار خود در خانه حاج خليل رضايي که در کوچه‌اي کنار بيمارستان پاسارگاد واقع در خيابان دکتر شريعتي قرار داشت، فراخواند. در موقع مقرر به آنجا رفتم و پس از سلام و احوالپرسي، آقاي طالقاني سراغ جاي خلوت و ساکتي را از من گرفت که چند روزي تنها در آنجا بنشيند و با هيچ‌کس ملاقات نکند چون محل باغ من شناخته‌شده بود و ممکن بود کساني به آنجا روند و مزاحم ايشان شوند، سه محل ديگر را معرفي کردم: يکي کنار درياچه استاديوم آزادي که سه اتاق در آنجا ساخته بودند و در حقيقت محل زندگي سرايدار و اتاق رختکن قايقرانان بود. محل ديگر باغي بود در جاده چالوس و متعلق به تربيت ‌بدني که مقداري اثاث در آن گذاشته بودند و سرايداري نيز در آنجا زندگي مي‌کرد. محل سوم خانه‌اي بود در چالوس و متعلق به حاج‌آقا سوداگري که در آنجا گاهي جلسات جبهه ملي را برگزار مي‌کرديم. با شنيدن توضيحات من، مرحوم طالقاني خواست که فردا صبح تنها با اتومبيل شخصي خودم دوباره به خانه حاج خليل رضايي بازگردم و با وي عازم يکي از اين سه محل شوم. 
فردا صبح پس از نماز بامداد به حضور آقاي طالقاني رفتم و به اشاره ايشان رهسپار استاديوم آزادي شديم و پس از آماده کردن ساختمان کنار درياچه و تهيه وسايلي مانند پتو، چراغ خوراک‌پزي و ... از اردوي قهرماني، آقاي طالقاني در همانجا مأوا گرفت. من به سرايدار سفارش اکيد کردم که حضور آقاي طالقاني در اينجا بايد پوشيده بماند و با هيچ‌کس دراين‌باره سخن نگويد. ظهر که مجددا به کنار درياچه رفتم، مرحوم طالقاني را بسيار خرسند ديدم و خودش اظهار کرد چند ساعتي بدون هياهو و سروصدا خوابيده و براي ناهار نيز به کمک سرايدار آنجا نان، ماست، پنير و گوجه‌فرنگي تهيه کرده است. ناهار را با آقاي طالقاني صرف کردم و هنگام غروب مجددا به نزدش رفتم و اجازه گرفتم که من نيز شب را در آنجا بگذرانم. 
در آن شب مدتي با آن مرد باصفا گفت‌و‌گو کردم و نکته‌ها آموختم.  احساس ناآرامي مي‌کرد و نمي‌دانست دردهايش را به چه کسي بگويد و دوست داشت به گوشه دنجي پناه برد. او همچنين بر اين نکته تأکيد مي‌کرد که همگي مديون خون شهدا هستيم و بايد هوا و هوس و خودخواهي‌ها را کنار بگذاريم و دچار عجب و غرور نشويم. فردا صبح زود نان سنگک و پنير تهيه کردم و با سرشيري که از کرج برايم آورده بودند به نزد ايشان رفتم که در کنار استخر آزادي نشسته بود. آقاي طالقاني در حال صحبت‌کردن بود که ناگهان زد زير گريه و به من گفت: پسر آشيخ تو مي‌داني که جاي سپهبدها و شاهپور غلامرضا نشسته‌اي و من سيدمحمود هم به جاي آيت‌الله‌ها نشسته‌ام و اين همه مريد پيدا کرده‌ام و شدم آيت‌الله طالقاني که نخست‌وزير و وزيران و ديگر شخصيت‌هاي سياسي و مذهبي نزد من مي‌آيند و مسائل و مشکلات را با من در ميان مي‌گذارند. آيات مي‌آيند، بعد عمامه‌اش را برداشت و به زمين گذاشت و به سر خود زد و گفت: مي‌داني چقدر خون‌ها ريخته شده که من و تو به اينجا برسيم؟ هزاران نفر کشته شده‌اند، هزاران نفر خونشان را داده‌اند. مي‌داني چقدر مردم سختي و زندان کشيده‌اند؟ مي‌داني اگر الان کوچک‌ترين ظلمي شود من و تو مسئوليم؟ مي‌تواني پاسخگو باشي؟ من که نمي‌توانم. تو هم تکليف خودت را بدان، براي همه اينها ما مسئوليم. غرور نگيردت. بايد به مردم جواب بدهيم. با شنيدن اين صحبت‌ها حس کردم که بدنم مي‌لرزد، بعد رو کرد به من و گفت: برو به رفيقت (حاج سيدابوالفضل زنجاني) بگو دعا کند. 
آقاي طالقاني همچون حاج سيدرضا و حاج‌آقا ابوالفضل زنجاني با تصدي امور دولتي موافق نبود. آنان حتي بعد از انقلاب هم قائل به دخالت در مسائل اجرايي نبودند و مي‌گفتند ما بايد ناظر باشيم و نه مجري. در آن هنگام بسياري از رجال سياسي و مذهبي تهران و عده‌اي از مردم متوجه غيبت آقاي طالقاني از تهران شده بودند اما کسي سراغ ايشان را از من نگرفته بود، با اينکه چند نفر مرا در خانه حاج خليل رضايي ديده بودند. حدود ساعت چهار بعدازظهر آقاي باقري‌کني- برادر آقاي مهدوي‌کني- تلفن کرد و گفت آقاي شاه‌حسيني، آقاي طالقاني را کجا برده‌اي. من منکر ماجرا شدم و گفتم همسرم شاهد است که من بيشتر شب‌ها را در باغم واقع در کرج مي‌گذرانم. پاسخ داد اين‌طور نيست و همه چيز زير سر شماست و مي‌دانيد آقاي طالقاني در کجا به سر مي‌برد. بعد تلفن را قطع کرد، پس از آن آقاي حجت‌الاسلام شيخ محمدرضا توسلي تلفن کرد و گفت شايع شده که آقاي طالقاني در باغ شما در کرج است. پاسخ منفي دادم و ايشان نيز مکالمه تلفني را قطع کرد. فردا صبح از دفتر امام(ره) تلفن کردند و با اصرار خواستار افشاي محل استقرار آقاي طالقاني شدند. پاسخ دادم که مسئله خاصي نيست و ايشان در اينجا استراحت مي‌کنند. پس از آن اتومبيلي از دفتر امام(ره) فرستادند و آقاي طالقاني را با احترام به شهر بردند. 
حدود 15 روز پس از اين ماجرا، آقاي طالقاني پيغام داد، براي ديدن او به خانه‌اي در يوسف‌آباد شمالي بروم. ايشان مايل بود بار ديگر چند روزي را در ورزشگاه آزادي به سر برد. اين‌بار آقاي طالقاني به‌خاطر ماجرايي که براي پسرش پيش آمده بود( ۲۳ فروردين ۱۳۵۸) مي‌خواست چند روزي از تهران به دور باشد. به خود مي‌گفتم: دوباره گرفتار شدم. پس از ۴۸ ساعت آقاي طالقاني گفت: از اينجا خسته شدم، برويم به باغت در کرج. نبودن آقاي طالقاني در تهران باعث شده بود عده‌اي براي يافتن ايشان به تکاپو افتند و با توجه به غيبت پيشين ايشان از تهران، سراغش را از من بگيرند. دو روزي که مرحوم طالقاني در باغ من بود، برايم بسيار خوشايند و دلپذير بود که ادامه نيافت. بعد از من پرسيد جاي ديگري داري؟ گفتم: بله، در جاده چالوس حدود پورکان. در جاده چالوس، آقاي علي‌ بابايي خدمت آقاي طالقاني رسيد و با ايشان به گفت‌وگو نشست. به توصيه آقاي علي بابايي قرار شد که آقاي طالقاني از آنجا به باغ او در شمال برود. وقتي به تنکابن رفتيم من شب آنجا ماندم ولي فرداي آن روز آقاي علي بابايي با حاج احمدآقا قرار گذاشته بود به آنجا برود. همان صبح حاج احمدآقا وارد باغ شد و به ديدار آقاي طالقاني شتافت. من موقع رفتن با آقا خداحافظي کردم.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.