کانال تلگرام روزنامه جامعه پویا طراحی سایت
آخرین خبرها پربازدید ترین‌ها
چرا دوباره روحاني؟
نارسايي‌ها را صادقانه بگوييد
نامزدها قول دهند نگاهشان به ملت است
انتقاد از برخوردهای سخت با نشریات دانشجویی
دورريز 30 درصد از مواد غذايي در ايران
دوران شعارهای پوچ، پایان یافته است
افزايش 20 برابري کارگزاري‌هاي بانک‌هاي ايراني در خارج از کشور
انتخابات در مزايده
۴۰۰ هزار کارگر ساختماني در دولت يازدهم بيمه شدند
رتبه شاخص تجارت ايران در سال 2017 ارتقا يافت
تصويب طرح از يارانه تا کارانه در شوراي‌عالي اشتغال
ترامپ تحريم‌ها را تعليق نکند، نقض صريح برجام است
گفت‌وگوي تمدن‌ها، راه مقابله با تهدیدهای جهانی
اردوغان پيروزي ما را دزديد
آيا برجام ديگري در انتظار منطقه است؟
مکرون، جوان شگفتی‌ساز
شام آخر آمريکا و روسيه در سوريه
کلاس درس پای تلویزیون
آنها فقط17 سال دارند
گذر از «فرق» و «فقر» خواسته اصلي معلمان است
کافه‌نشيني افسرده‌حالان
يادگارهاي يک عُمر نافرجام
تا وقتي قلبي بتپد
نيمه يک خورشيد طلايي
پرستش: از بچگي شبيه مسي بودم
جمشيد «نه» گفت
آزمون سومين گلزن برتر مسابقات انتخابي جام‌جهاني 2018
چرا برد 5 بر يک الوحده در مقابل الريان عجيب نيست؟
پیروزی بر الوحده؛ اميدواري به تباني نکردن رقبا
پيغام اسکورسيزي و امير نادري براي تولد کيارستمي
«خانه خدا» را شفاف ببينيد
نقي سيف‌جمالي درگذشت
آثار بهمن محصص و منير فرمانفرماييان، آثار گرانقيمت حراجي لندن
هيچ کاري نکردن بهتر است
فرمان بازنگري در قانون اساسي صادر شد
عمليات نظامي آمريکا در صحراي طبس‌ شکست خورد
چرا تهران پايتخت شد؟
آقاجري: فيلم آرشيو يک طرف را باز کرده است
چاقی
تخت‌گاز نواصول‌گرايان
فروختن تراکم، فروش حق مردم است
مردم در انتخابات شوراها از قوم‌گرايي پرهيز کنند
بلندمرتبه‌سازي در حريم گسل‌ها، ممنوع
تغییر با سرعت غیرمجاز
رد درخواست حکم حکومتي
گرايش سياسي، حقوق افراد را نقض نمي‌کند
ترکيه کردها را نديد اما ايران هميشه پاي آنها ايستاد
رامين رضاييان استقلالي مي‌شود؟
سوشا نه، آقاي اعتماد‌به‌نفس
لذتِ پس‌گرفتنِ صدرِ جدول در آسيا
بند بازی خطرناک برانکو در مسقط؛ صعود یا سقوط
در غياب ناصر تقوايي، «ناخدا خورشيد» جان گرفت
سامان مقدم سريال تاريخي مي‌سازد
انتشار اولين عکس «مأموريت غيرممکن۶»
ريزش ناگزير
احياي «وزارت بازرگاني» وارد فاز بررسي کارشناسي شد
35 بانک، شرکت و مؤسسه مالي اروپايي در راه تهران
نقاشی‌ها به یاری کودکان سرطانی رفتند
مي‌دانيد نصف مردم اين دنيا عاشق هستند؟
بلند کردن چند هندوانه با موبايل
گذر از «فرق» و «فقر» خواسته اصلي معلمان است
آقاجري: فيلم آرشيو يک طرف را باز کرده است
ترکيه کردها را نديد اما ايران هميشه پاي آنها ايستاد
پرستش: از بچگي شبيه مسي بودم
تخت‌گاز نواصول‌گرايان
ريزش ناگزير
سوشا نه، آقاي اعتماد‌به‌نفس
رد درخواست حکم حکومتي
فروختن تراکم، فروش حق مردم است
برون‌سپاري «خانه‌هاي امن» در دستور کار بهزيستي است
مرسي مسيو بوبن
بلند کردن چند هندوانه با موبايل
دل اردوغان برای احمدی‌نژاد تنگ شده است
بند بازی خطرناک برانکو در مسقط؛ صعود یا سقوط
پسري با پيپ، سونات مهتاب مي‌نوازد
وقتی عمو سبزی‌فروش اولین سرود ملی شد
کافه‌نشيني افسرده‌حالان
آواز کوچه‌باغي يا بيات تهران
گرايش سياسي، حقوق افراد را نقض نمي‌کند
شام آخر آمريکا و روسيه در سوريه
دورريز 30 درصد از مواد غذايي در ايران
۱۱ نفري که براي اليزه جنگیدند
مردم در انتخابات شوراها از قوم‌گرايي پرهيز کنند
چرا برد 5 بر يک الوحده در مقابل الريان عجيب نيست؟
انتخابات فرانسه در سايه تلاطمات امنيتي- سياسي
افزایش دستمزدها، تورم را جا گذاشت
چرا تهران پايتخت شد؟
انتشار اولين عکس «مأموريت غيرممکن۶»
لذتِ پس‌گرفتنِ صدرِ جدول در آسيا
تغییر با سرعت غیرمجاز
35 بانک، شرکت و مؤسسه مالي اروپايي در راه تهران
رامين رضاييان استقلالي مي‌شود؟
مرگ پای خانه‌های اصفهان نشسته است
افزايش 20 برابري کارگزاري‌هاي بانک‌هاي ايراني در خارج از کشور
چرا دوباره روحاني؟
نيمه يک خورشيد طلايي
پیروزی بر الوحده؛ اميدواري به تباني نکردن رقبا
نگاره
سامان مقدم سريال تاريخي مي‌سازد
آن روزها، رادیو با نفت روشن می‌شد
گفت‌وگوي تمدن‌ها، راه مقابله با تهدیدهای جهانی
کلاس درس پای تلویزیون
تا وقتي قلبي بتپد
اعتماد به معلمان، لازمه اجرايي‌شدن مدرسه‌محوري
در غياب ناصر تقوايي، «ناخدا خورشيد» جان گرفت
انتقاد از برخوردهای سخت با نشریات دانشجویی
قتل 2 ميليوني
«حرف مفت زدن» ممنوع
مي‌دانيد نصف مردم اين دنيا عاشق هستند؟
دوران شعارهای پوچ، پایان یافته است
هيچ کاري نکردن بهتر است
چرا عمارت، کلاه‌فرنگي نام گرفت؟
توليد صنعتي ايران 5 درصد از رکورد تاريخي بيشتر است
بلندمرتبه‌سازي در حريم گسل‌ها، ممنوع
احياي «وزارت بازرگاني» وارد فاز بررسي کارشناسي شد
ترامپ تحريم‌ها را تعليق نکند، نقض صريح برجام است
تصويب طرح از يارانه تا کارانه در شوراي‌عالي اشتغال
رتبه شاخص تجارت ايران در سال 2017 ارتقا يافت
مکرون، جوان شگفتی‌ساز
نقاشی‌ها به یاری کودکان سرطانی رفتند
شناسه خبر: 63652 | تاریخ مخابره: ۱۳۹۶/۱/۳۱ - 01:00
بختيار بعد از انقلاب بازداشت شد؟
خاطرات شاه‌حسيني از غيبت آيت‌الله طالقاني

بختيار بعد از انقلاب بازداشت شد؟

«آقاي مصدق از در بالاي باغ وارد شد، ظاهرا مطلع بود که قرار است من بروم. سلام کردم و کاغذ را دادم و وقتي گرفت، گفت: شما تا کي اينجا هستيد؟ گفتم: تا فردا. گفت: فردا همين ساعت همين‌جا بياييد. فردا همان ساعت رفتم و تنها حرفي که به من زد اين بود که شما هم در اين جبهه (ملي) هستيد؟ گفتم: بله، افتخار دارم. پرسيد: شما در تهران هستيد؟ گفتم: بله، گفت: اسم شما؟ گفتم: شاه‌حسيني هستم. ديگر چيزي نپرسيد و من هم چيزي نگفتم.»
جواني که روزي نامه‌ آيت‌الله زنجاني را به دکتر محمد مصدق رساند، رفته‌رفته از اعضاي فعال جبهه ملي شد تا آنجا که در راه آرمان‌هاي اين جبهه چندين بار رنج زندان را به جان خريد. حسين شاه‌حسيني تا جايي که در توان دارد و مجال بود در مسير مراد خود، دکتر مصدق، گام برداشته و آنگاه که جبهه ملي به انزوا رفت و به‌دليل کهولت سن ديگر مجالي براي فعاليت نداشت، خاطرات سياسي خود را [به همت بهروز طيراني] مکتوب کرد تا ماجراي کوشش‌هاي رهروان راه مصدق به دست آيندگان برسد. وي که دهه‌ها در عرصه سياسي ايران حضور فعالي داشت، در خاطراتش، از چهره‌هاي تأثيرگذار سياسي سال‌هاي پيش و پس از انقلاب رواياتي دارد که شايد در هيچ منبع ديگري به آن اشاره نشده باشد. «تاريخ ايراني»، بخش‌هايي از اين خاطرات را برگزيده که در ادامه مي‌خوانيد:
توصيه به نواب صفوي درباره مصدق
هنگامي که در دوره دکتر مصدق، نواب‌صفوي و يارانش در زندان بودند، يک‌بار به همراه مرحوم کريم‌آبادي از طرف دولت مأمور شديم ضمن ملاقات با آنها و اطلاع از وضعشان با مرحوم نواب و دوستانشان به گفت‌و‌گو بنشينيم و زمينه رفع کدورت‌ها و رسيدن به تفاهم را فراهم کنیم. مرحوم کريم‌آبادي با فداييان اسلام رابطه خوبي داشت و آنها هم به ايشان نظر مساعدي داشتند. در داخل زندان قصر، سالن بزرگي بود که مرحوم نواب‌صفوي در بالاي آن نشسته بود و يارانش نيز در اطرافش گردهم آمده بودند. مقداري از هدايا و از جمله کاهو و سکنجبيني که از بيرون زندان براي آنها آورده شده بود در مقابل آنها قرار داشت. در همان حال، جواني به نام سيد حائري‌نيا وارد اتاق شد و به نواب تعظيم کرد و با احترام زياد به آن مرحوم گفت: حضرت نواب من براي اينکه نظريات شما را به جامعه منعکس کنم، مي‌خواهم نظر شما را درباره اين موضوع بدانم، اگر شما حکومت را به دست بگيريد و کساني عليه شما اقداماتي شبيه همين اقدامات شما انجام دهند با آنها چه برخوردي مي‌کنيد؟ نواب که فردي معتقد بود و از ابراز نظر خود ابايي نداشت، صادقانه پاسخ داد: ما آنها را دستگير مي‌کرديم و اگر تأديب نمي‌شدند به مجازات مي‌رسانديم. 
با اين پاسخ نواب، مرحوم کريم‌آبادي خطاب به نواب گفت: خب، پس خدا را شکر کنيد که الان شما اينجا هستيد، کاهو و سکنجبين هم که داريد و دوستانتان هم به ديدنتان مي‌آيند. بعد از آن، ما با مرحوم نواب و دوستانشان به‌طور مفصل صحبت کرده و تلاش کرديم تا اختلافات را حل کنيم ولي موفق نشديم. بحث ما با مرحوم نواب و دوستانش اين بود که اکنون دکتر مصدق در لاهه مشغول مذاکره و دفاع از منافع ايران است و لذا مصلحت ايجاب مي‌کند که عليه او در داخل اقدام و تظاهري صورت نگيرد. 
بگومگو با شعبان جعفري
سال‌ها پيش از پيروزي انقلاب، حدود سال‌هاي ۴۶-۴۵ براي جشن چهارم آبان قرار شد تمام قهرمان‌هاي ملي در ورزش از جلوي شاه رژه بروند. آن زمان من باشگاه ورزشي خيلي خوبي به نام بوستان ورزش داشتم که روبه‌روي امجديه قرار داشت و اعضاي تيم واليبال و بسکتبال آنجا همه قهرمان ملي شده بودند و همگي باسواد و با تحصيلات که تفکراتشان نيز تفکر ملي و وطن‌خواهانه بود؛ البته خود من هم يک روزي قهرمان بسکتبال بودم ولي در آن سال‌ها ديگر سن، وضع و موقعيت من اقتضا نمي‌کرد، رأسا وارد مسابقات شوم. در آن تاريخ، رئيس فدراسيون بسکتبال کشور، آقاي مصطفي سليمي و رئيس تربيت‌ بدني آقاي سرلشکر ايزدپناه بود. آن سال بخشنامه کردند که حتما بايد قهرمانان ملي همراه رئيس باشگاهشان روز چهارم آبان از برابر شاه رژه بروند. رسم چنين بود که ورزشکاراني که مي‌خواستند رژه بروند، نخست به بوستان ورزش، روبه‌روي امجديه مي‌آمدند و در آنجا گرمکن مي‌گرفتند، ناهار مي‌خوردند و آماده مي‌شدند تا وقتي که شاه آمد و به جايگاه رفت، به امجديه بروند و از برابرش رژه بروند. خوب شعبان هم با‌ دارودسته‌اش به بوستان ورزش آمد و در آنجا بود که ما با وي برخورد کرديم.
ماجرا از اينجا شروع شد که ما به او اعتراض کرديم: اين کارها چيست که مي‌کني و آبروي ورزش را مي‌بري؟ تو ورزشکارها را لخت مي‌کني و به خيابان‌ها مي‌کشاني و آنها هم يک مشت دختر را به تماشا مي‌آورند، کف مي‌زنند و هورا مي‌کشند. اين کارها غلط است و آبروي ورزش و ورزشکاري را از بين مي‌برد. شعبان در پاسخ گفت: هان! من مي‌دانم تو از طرفدارهاي مصدق هستي! بعد يک مقدار از اين حرف‌ها گفت. به او گفتم: بله، من طرفدار مصدق هستم، حکومت هم مي‌داند، زندانش را هم رفته‌ام و مردانگي‌اش را هم دارم که پايش بايستم ولي من مي‌دانم اگر روزي از تو بپرسند جرأتش را هم نمي‌کني و چيزهاي ديگر هم به او گفتم. گفت: مي‌دهم بزنندت، گفتم: مگر کار ديگري هم از تو برمي‌آيد. سازمان اطلاعات و امنيت هم همين را مي‌گفت. تو به جاويدپورت مي‌نازي (جاويدپور يک سرهنگ ارتشي بود که ازسوي رژيم محافظ شعبان بود) به سرهنگ جاويدپور بگو يادت رفته در ميدان بهارستان به عبدالله کرمي اهانت کرد تو گفتي: ولم کنيد، مرا نکشيد، بگذاريد بروم. حالا ديگر شماها اين شديد! شعبان گفت: نه، ما کاري نداريم. بگذار نوبت ما بشود. من به او گفتم: تو هنوز مي‌خواهي نوبتت بشود، نوبتت مگر بهتر از اين هم مي‌شود؟ 
شايعه فرار بختيار از مدرسه رفاه
من در روزهاي اول پيروزي انقلاب و قبل از اشتغال در سازمان تربيت‌ بدني، به همراه ساير دوستان، شبانه‌روز در مدرسه رفاه به سر مي‌بردم. يکي، دو روز پس از پيروزي انقلاب، من در طبقه بالاي مدرسه علوي با عده‌اي از دوستان جلسه داشتم. در اواسط جلسه، ناگهان در حياط اعلام شد که شاپور بختيار دستگير شده است. با شنيدن اين خبر از اتاق بيرون آمدم و با آقاي خلخالي روبه‌رو شدم، ايشان به من گفت: شاه‌حسيني رفيقت را دستگير کردند، پرسيدم: چه کسي را دستگير کردند؟ گفت: شاپور بختيار را. ابتدا قصد کردم که بروم و او را ببينم ولي چون جلسه برقرار بود به اتاق جلسه بازگشتم چون اسدالله لاجوردي مسئوليت قسمت جنوب مدرسه علوي را بر عهده داشت و فرد دستگيرشده را از آن قسمت به داخل مدرسه آورده بودند، شب به ديدن ايشان رفتم و درباره دستگيري بختيار سؤال کردم. لاجوردي در پاسخ من گفت اين فرد بختيار نبود. او فردي ارمني است ولي خيلي شبيه بختيار است. من به شوخي به لاجوردي گفتم: اگر واقعا بختيار است چون روزي آزادي‌خواه بوده، ناهار و شام درستي به او بدهيد تا زنده بماند. 
اين مسئله گذشت. در زمان برگزاري انتخابات دوره اول مجلس شوراي اسلامي، من ازسوي دوستان مهندس بازرگان از حوزه تهران کانديداي وکالت شدم. در همان حال، عده‌اي از شهرستان کرج به سرپرستي حاج قاسم ابوطالبي به ديدن مهندس بازرگان رفتند. آنان از ايشان خواستند که چون شاه‌حسيني ۲۵ سال است در کرج فعاليت مي‌کند و ما با او ارتباط داشته‌ايم، او را از کرج نامزد وکالت مجلس کنيد... در جريان مبارزات انتخاباتي، من در کرج و روستاهاي اطراف آن شروع به فعاليت کردم و به‌تدريج کار ما توسعه پيدا کرد. در همان ايامي که من براي ورود به مجلس فعاليت انتخاباتي مي‌کردم، اختلافاتي ميان مهندس بازرگان و آقاي خلخالي نيز بروز پيدا کرده بود. 
روزي در سازمان تربيت‌‌بدني مشغول کار بودم که يکي از ورزشکاران قديمي که از قديم مرا مي‌شناخت با دفتر من تماس گرفت و گفت در روزنامه کيهان نوشته است که شما با کسب اجازه از مهندس بازرگان، بختيار را از زندان فراري داده‌اي و ازاين‌رو، در تيتر کيهان آمده بختيار از مرز بازرگان خارج شد. آقاي خلخالي نيز گفته است: شاه‌حسيني که از دوستان سابق بختيار در جبهه ملي بوده است با سوءاستفاده از اختياراتي که در مدرسه رفاه داشته، مرتکب اين کار شده است و ازاين‌رو، شايستگي وکالت ندارد. من بي‌درنگ با روزنامه کيهان تماس گرفتم و درخواست کردم به گفته‌هاي آقاي خلخالي پاسخ دهم. فرداي آن روز خبرنگار کيهان به دفتر من آمد و من نيز موضوع را تشريح کردم و کيهان هم عينا نظرات مرا چاپ کرد ولي اعلاميه آقاي خلخالي اثر خود را بخشيده بود. 
هنگامي که شايعه دستگيري بختيار در مدرسه علوي پيچيد، بي‌درنگ معلوم شد شخص دستگيرشده بختيار نبود و خبر پخش‌‌شده نادرست بوده است. در آن هنگام به‌جز من و آقاي لاجوردي افراد ديگري نيز در مدرسه رفاه حضور داشتند و کارهاي مربوط به افراد دستگيرشده که در مدرسه علوي زنداني مي‌شدند همه زير نظر مستقيم حاج مهدي عراقي بود و ايشان مسئوليت نگهداري از زندانيان را بر عهده داشت. اگر شايعه مزبور صحت داشت، حداقل يک نفر از کساني که در مدرسه علوي بودند، دراين‌باره بايد سخني مي‌گفتند و آن را تأييد يا تکذيب مي‌کردند. درحالي‌که هيچ‌يک از آقايان کلامي دراين‌باره عنوان نکردند. سال‌ها بعد روزي به مناسبتي در منزل حجت‌الاسلام شيخ علي‌اصغر مرواريد به صرف ناهار مهمان بودم. آقاي خلخالي هم در آن مراسم حضور داشت. ايشان در حضور آقاي مرواريد، آقاي سدهي و يکي، دو نفر ديگر در پاسخ به سؤال من که پرسيدم: شما به چه دليل مرا متهم کرديد که بختيار را فراري دادم، گفت: چيزي به ما گفتند و ما هم آن را مطرح کرديم و تمام شد. 
مي‌گفتند شريعتي وهابي است
در دوره‌اي که فعاليت دکتر شريعتي اوج گرفته بود، عده‌اي مي‌گفتند نمازخواندن شريعتي مثل وهابي‌هاست. آقاي احمد علي‌بابايي پيش من آمد و گفت کاري کنيم. يک تعداد زيادي از خانم‌هايي را که از گردانندگان جلسات مذهبي بودند، دعوت کرديم که از آن تعداد حدود ۳۰ نفر دعوت ما را قبول کردند و به مهماني ما آمدند. در آن مهماني، آيت‌الله زنجاني، آقا شيخ علي‌اصغر مرواريد، مرحوم محمدتقي شريعتي و خود مرحوم شريعتي را هم دعوت کرديم، پيش از ناهار برنامه نماز را برپا کرديم و آن خانم‌ها به چشم خود وضوگرفتن و نمازخواندن شريعتي و پدرش را ديدند و به آنجا رسيدند که شنيده‌هاي آنان دروغي بيش نبوده است. خلاصه آنکه هم آيت‌الله هم برادرش ابوالفضل زنجاني و هم آن بخش تحصيلکرده حوزه علميه قم که ما با آنها ارتباط داشتيم، بر اين عقيده بودند که مطالب و نظرات شريعتي، مطالب تحقيقي، استخوان‌دار و واقعي هستند. 
ماجراي غيبت آيت‌الله طالقاني
با شروع کار من در سازمان تربيت ‌بدني و پس از گذشت مدتي از پيروزي انقلاب، روزي آقاي طالقاني پيغام داد و مرا به ديدار خود در خانه حاج خليل رضايي که در کوچه‌اي کنار بيمارستان پاسارگاد واقع در خيابان دکتر شريعتي قرار داشت، فراخواند. در موقع مقرر به آنجا رفتم و پس از سلام و احوالپرسي، آقاي طالقاني سراغ جاي خلوت و ساکتي را از من گرفت که چند روزي تنها در آنجا بنشيند و با هيچ‌کس ملاقات نکند چون محل باغ من شناخته‌شده بود و ممکن بود کساني به آنجا روند و مزاحم ايشان شوند، سه محل ديگر را معرفي کردم: يکي کنار درياچه استاديوم آزادي که سه اتاق در آنجا ساخته بودند و در حقيقت محل زندگي سرايدار و اتاق رختکن قايقرانان بود. محل ديگر باغي بود در جاده چالوس و متعلق به تربيت ‌بدني که مقداري اثاث در آن گذاشته بودند و سرايداري نيز در آنجا زندگي مي‌کرد. محل سوم خانه‌اي بود در چالوس و متعلق به حاج‌آقا سوداگري که در آنجا گاهي جلسات جبهه ملي را برگزار مي‌کرديم. با شنيدن توضيحات من، مرحوم طالقاني خواست که فردا صبح تنها با اتومبيل شخصي خودم دوباره به خانه حاج خليل رضايي بازگردم و با وي عازم يکي از اين سه محل شوم. 
فردا صبح پس از نماز بامداد به حضور آقاي طالقاني رفتم و به اشاره ايشان رهسپار استاديوم آزادي شديم و پس از آماده کردن ساختمان کنار درياچه و تهيه وسايلي مانند پتو، چراغ خوراک‌پزي و ... از اردوي قهرماني، آقاي طالقاني در همانجا مأوا گرفت. من به سرايدار سفارش اکيد کردم که حضور آقاي طالقاني در اينجا بايد پوشيده بماند و با هيچ‌کس دراين‌باره سخن نگويد. ظهر که مجددا به کنار درياچه رفتم، مرحوم طالقاني را بسيار خرسند ديدم و خودش اظهار کرد چند ساعتي بدون هياهو و سروصدا خوابيده و براي ناهار نيز به کمک سرايدار آنجا نان، ماست، پنير و گوجه‌فرنگي تهيه کرده است. ناهار را با آقاي طالقاني صرف کردم و هنگام غروب مجددا به نزدش رفتم و اجازه گرفتم که من نيز شب را در آنجا بگذرانم. 
در آن شب مدتي با آن مرد باصفا گفت‌و‌گو کردم و نکته‌ها آموختم.  احساس ناآرامي مي‌کرد و نمي‌دانست دردهايش را به چه کسي بگويد و دوست داشت به گوشه دنجي پناه برد. او همچنين بر اين نکته تأکيد مي‌کرد که همگي مديون خون شهدا هستيم و بايد هوا و هوس و خودخواهي‌ها را کنار بگذاريم و دچار عجب و غرور نشويم. فردا صبح زود نان سنگک و پنير تهيه کردم و با سرشيري که از کرج برايم آورده بودند به نزد ايشان رفتم که در کنار استخر آزادي نشسته بود. آقاي طالقاني در حال صحبت‌کردن بود که ناگهان زد زير گريه و به من گفت: پسر آشيخ تو مي‌داني که جاي سپهبدها و شاهپور غلامرضا نشسته‌اي و من سيدمحمود هم به جاي آيت‌الله‌ها نشسته‌ام و اين همه مريد پيدا کرده‌ام و شدم آيت‌الله طالقاني که نخست‌وزير و وزيران و ديگر شخصيت‌هاي سياسي و مذهبي نزد من مي‌آيند و مسائل و مشکلات را با من در ميان مي‌گذارند. آيات مي‌آيند، بعد عمامه‌اش را برداشت و به زمين گذاشت و به سر خود زد و گفت: مي‌داني چقدر خون‌ها ريخته شده که من و تو به اينجا برسيم؟ هزاران نفر کشته شده‌اند، هزاران نفر خونشان را داده‌اند. مي‌داني چقدر مردم سختي و زندان کشيده‌اند؟ مي‌داني اگر الان کوچک‌ترين ظلمي شود من و تو مسئوليم؟ مي‌تواني پاسخگو باشي؟ من که نمي‌توانم. تو هم تکليف خودت را بدان، براي همه اينها ما مسئوليم. غرور نگيردت. بايد به مردم جواب بدهيم. با شنيدن اين صحبت‌ها حس کردم که بدنم مي‌لرزد، بعد رو کرد به من و گفت: برو به رفيقت (حاج سيدابوالفضل زنجاني) بگو دعا کند. 
آقاي طالقاني همچون حاج سيدرضا و حاج‌آقا ابوالفضل زنجاني با تصدي امور دولتي موافق نبود. آنان حتي بعد از انقلاب هم قائل به دخالت در مسائل اجرايي نبودند و مي‌گفتند ما بايد ناظر باشيم و نه مجري. در آن هنگام بسياري از رجال سياسي و مذهبي تهران و عده‌اي از مردم متوجه غيبت آقاي طالقاني از تهران شده بودند اما کسي سراغ ايشان را از من نگرفته بود، با اينکه چند نفر مرا در خانه حاج خليل رضايي ديده بودند. حدود ساعت چهار بعدازظهر آقاي باقري‌کني- برادر آقاي مهدوي‌کني- تلفن کرد و گفت آقاي شاه‌حسيني، آقاي طالقاني را کجا برده‌اي. من منکر ماجرا شدم و گفتم همسرم شاهد است که من بيشتر شب‌ها را در باغم واقع در کرج مي‌گذرانم. پاسخ داد اين‌طور نيست و همه چيز زير سر شماست و مي‌دانيد آقاي طالقاني در کجا به سر مي‌برد. بعد تلفن را قطع کرد، پس از آن آقاي حجت‌الاسلام شيخ محمدرضا توسلي تلفن کرد و گفت شايع شده که آقاي طالقاني در باغ شما در کرج است. پاسخ منفي دادم و ايشان نيز مکالمه تلفني را قطع کرد. فردا صبح از دفتر امام(ره) تلفن کردند و با اصرار خواستار افشاي محل استقرار آقاي طالقاني شدند. پاسخ دادم که مسئله خاصي نيست و ايشان در اينجا استراحت مي‌کنند. پس از آن اتومبيلي از دفتر امام(ره) فرستادند و آقاي طالقاني را با احترام به شهر بردند. 
حدود 15 روز پس از اين ماجرا، آقاي طالقاني پيغام داد، براي ديدن او به خانه‌اي در يوسف‌آباد شمالي بروم. ايشان مايل بود بار ديگر چند روزي را در ورزشگاه آزادي به سر برد. اين‌بار آقاي طالقاني به‌خاطر ماجرايي که براي پسرش پيش آمده بود( ۲۳ فروردين ۱۳۵۸) مي‌خواست چند روزي از تهران به دور باشد. به خود مي‌گفتم: دوباره گرفتار شدم. پس از ۴۸ ساعت آقاي طالقاني گفت: از اينجا خسته شدم، برويم به باغت در کرج. نبودن آقاي طالقاني در تهران باعث شده بود عده‌اي براي يافتن ايشان به تکاپو افتند و با توجه به غيبت پيشين ايشان از تهران، سراغش را از من بگيرند. دو روزي که مرحوم طالقاني در باغ من بود، برايم بسيار خوشايند و دلپذير بود که ادامه نيافت. بعد از من پرسيد جاي ديگري داري؟ گفتم: بله، در جاده چالوس حدود پورکان. در جاده چالوس، آقاي علي‌ بابايي خدمت آقاي طالقاني رسيد و با ايشان به گفت‌وگو نشست. به توصيه آقاي علي بابايي قرار شد که آقاي طالقاني از آنجا به باغ او در شمال برود. وقتي به تنکابن رفتيم من شب آنجا ماندم ولي فرداي آن روز آقاي علي بابايي با حاج احمدآقا قرار گذاشته بود به آنجا برود. همان صبح حاج احمدآقا وارد باغ شد و به ديدار آقاي طالقاني شتافت. من موقع رفتن با آقا خداحافظي کردم.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسالی، پس از تایید مدیر سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشند منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشند منتشر نخواهد شد.