کد خبر : 75200 تاریخ : ۱۳۹۶ سه شنبه ۱۶ خرداد - 01:00
درباره هوشنگ گلشيري، به بهانه سالمرگش آفرينشِ بحران در داستان

سيد‌فرزام حسيني: درباره‌ نويسنده‌ بزرگي که هوشنگ گلشيري باشد، بسيار نوشته‌اند و طبعا خواهند نوشت. گلشيري حرفي‌ است بي‌پايان در پهنه‌ ادبيات فارسي که هر سال، بايد از او يادي کرد و حديثي نوشت. يادِ گلشيري، بر داستان‌نويسي امروز ايران، از چندين و چند جهت واجب است. چه از منظرِ نويسنده‌بودنش و چه براي شخصيتِ روشنفکري‌اش. نگارنده، سالِ گذشته در چنين روزي و در همين ستون، از گلشيري روشنفکر نوشت و اهميتش را بازگو کرد، در اين مجال و يادکرد اما قصد بر اين است که نوري تابانده شود بر تکه‌اي از پازلِ سترگ داستان‌نويسي‌اش. هوشنگ گلشيري در داستانِ کوتاه‌نويسي، به عقيده موافقان و منتقدانش، داستان معاصر فارسي را چند گام به پيش برد و از اين نظر، هيچ کمی از همتايان معاصرِ جهاني‌اش ندارد، اگر تا به امروز در سطحِ جهان، کار او آن‌طور که بايد و شايد ديده نشده، ايراد از کيفيت آثارش نيست؛ مشکل را بايد در جاي ديگري جُست. گلشيري، خصلت جالب‌توجهي براي قصه‌آفريني دارد که بايد سواي تکنيک‌هاي نويسندگي‌ و نثري‌اش مورد بررسي قرار بگيرند، زبان‌آوري‌ها و تکنيک‌هاي داستاني او براي مثال در داستان‌هايي مانند «معصوم پنجم» و «خانه روشنان» بر کسي پوشيده نيست. بعضي ممکن است از درِ انتقاد وارد شوند و آن زبانِ پيچيده و نزديک به نثر کهن را رد يا نفي کنند که اين خود مبحث ديگري ا‌ست. آن دو داستان به‌طورخاص، مي‌توانند مورد مناقشه باشند، هرچند آن‌طوري که به نظر مي‌آيد، هر دو داستان از روي تجربه نوشته شده‌اند، تفنني بوده‌اند در نثر و فضاسازي که آقاي نويسنده علاقه‌ خاصي به چنين بازيگوشي‌هايي داشته است اما روي ديگر گلشيري را بايد ديد؛ روي قصه‌آفرينی‌اش. در اين نوشتارِ مختصر به دو داستان مشخص از اين منظر ارجاع خواهم داد، «نمازخانه‌ کوچک من» -نوشته شده در سالِ 1351 در 12 صفحه- و «انفجار بزرگ»- نوشته شده در سالِ 1372 در 10 صفحه- و باقي را بايد موکول کرد به فرصتي ديگر. وجه مشترک اين دو داستان را در بسطِ موفق ايده‌ مرکزي‌شان بايد جست‌وجو کرد. «نمازخانه کوچک من»، داستان مردي ا‌ست که در پاي چپش، به‌جاي پنج، 6 انگشت دارد. به ‌ظاهر مسئله خيلي ساده است، يک انگشت اضافه، آن‌هم در پا که مانند دست مدام به چشم نمي‌آيد، چيز خاصي نيست، حتي مي‌شود با يک عملِ جراحي کوچک ماجرا را ختم کرد، اما شخصيت داستان، به فرمانِ نويسنده چنين نيست، قرار نيست از کنارِ همين عضو اضافه انگشت نفريني به‌راحتي بگذرد، قرار نيست با يک عملِ جراحي حذفش کند و ديگران- از مادر تا معشوقه- مدام اين نقص را به يادش مي‌آورند. ماجرا از همين‌جاست که بيخ پيدا مي‌کند، يک انگشت اضافه، تبدیل به بحران مي‌شود؛ بحراني که سطر به سطر و صفحه به صفحه خواننده را با خود مي‌کشد و فکرش را مغشوش مي‌کند. اين هنرِ گلشيري است، هنر قصه‌سازي‌اش. از هيچ، همه‌چيز مي‌سازد و ذهن خواننده را متشنج مي‌کند، اين هنر داستان‌نويسي است، هنر آفرينش بحران در متن. کاري که گلشيري از پسِ آن برمي‌آمد و نمونه‌اش همين «نمازخانه کوچک من». اگر طرح چنين داستاني را به صورت خلاصه براي کسي تعريف کنيم، شايد اصلا بسط‌دادنش احمقانه به نظر بيايد، شايد حوصله‌ شنونده يا خواننده را سر ببرد اما وقتي با داستان گلشيري مواجه مي‌شويم، عکس ماجرا اتفاق مي‌افتد. انگشتِ ششم تبدیل به بحران مي‌شود و بحران قصه مي‌آفريند. نمونه مثالي بعد، «انفجار بزرگ» است. داستان چيست؟ پيرمردي ازکارافتاده، به نامِ فضل‌الله‌خان، گوشه‌ خانه نشسته و مدام غر مي‌زند، خاطره تعريف مي‌کند و داستانِ نويسنده از همين غرزدن‌ها و خاطره‌ها شکل مي‌گيرد. خاطرات ديروز و امروز شخصيت اول. ريتم تند داستان و نثر و ديالوگ‌ها، مي‌توانست به‌شدت خسته‌کننده باشد، اگر داستان ويرایش نهايي نمي‌شد اما ويرایشش طوري‌ است که انگار يک کلمه را هم نمي‌توان از آن کم کرد. به گمانِ نگارنده، گلشيري در «انفجارِ بزرگ»، تمام هنر قصه‌گويي‌اش را به نمايش گذاشته، اينجا هم از کاه، کوه ساخته است. به گفته‌ فضل‌الله‌خان، جواني قرار است ساعتِ پنج عصر در ميدان ونک برقصد و همين تک‌جمله، همين اتفاقِ بزرگ، متن را منفجر مي‌کند؛ فضل‌الله‌خان تلفن را برمي‌دارد و از همه و همه مي‌خواهد که به تماشاي رقصِ جوان بروند، چرا؟ چون خودش نمي‌تواند، پاهايش ياري نمي‌کنند، همين تلفن‌ها، خرده‌روايت‌هاي زيادي را وسط مي‌کشند؛ خرده‌روايت‌هايي که حکايت‌هاي پيرمردند از سال‌ها زندگي‌اش. تيپ‌هاي ديگرِ داستان فقط گذر مي‌کنند، چيزي نمي‌گويند يا اگر مي‌گويند، ما فقط روايت پيرمرد از حرف آنها را داريم؛ روايتي گاهی طنزآلود. هنر قصه‌آفريني گلشيري، انفجار بزرگ را به وجود مي‌آورد، داستاني به غايت خواندني، با نثري روان و ريتمي تند. خواندن اين داستان و ايجازي که در روايت صحنه به صحنه‌اش دارد، خواننده را شگفت‌زده مي‌کند. در فقدان گلشيري، در اين روزِ نبودشدنش، خواندن اين دو داستان از نويسنده‌اي که هميشه به تکنيکال‌نويسي و زبانِ دشوار، شهرت داشته، خالي از لطف نيست. اين دو داستان در کنار چند داستان ديگر، روي ديگري از گلشيري کاتب را نشان ما مي‌دهند، نويسنده‌اي که قصه تعريف‌کردن را خيلي خوب بلد بود.