شماره 524 - شنبه 23 دی 1396


فریادهای شادمان

ناصر فکوهی
استاد دانشگاه تهران

 در اواخر دهــه 1340، خانه ما در خیابان مشتــــاق تقاطـــع فخررازی، سه دقیقـــه با سردر دانشگاه فاصلـــه داشت. فضای کتابفروشی‌های این محله خیال‌انگیز بود: گویی وارد نا زَمان می‌شدی، درون راهرویی از همه داستان‌ها، همه فرهنگ‌ها و اندیشه‌ها. سردرِ دانشگاه تهران، زمین ورزش و دانشکده هنرهای زیبای پشتش مرکزعالمی بودند بر خطی آسمانی که یک سویش تا تئاتر شهر و دانشکده هنرهای تزئینی و سوی دیگرش تا میدان انقلاب می‌رفت: مسیری آرمانی که سال‌ها می‌توانستی در آن قدم بزنی و بیرون نیایی. خانه ما در خیابان مشتاق، پشت‌بامی داشت که وقتی روی آن می‌رفتم، به‌رغم شیب تند و خطرناکی که داشت، زاویه دیگر از این منظره آرمانی را به چشمانم عرضه می‌کرد: نرده‌های سبز دانشگاه و پشت آنها درختان سبز دیگری. از آن فاصله نمی‌توانستم هیچ‌گاه دانشجویان درون دانشگاه را ببینم اما رهگذران خیابان پیدا بودند: خیالی که باید در ذهن تکمیلش می‌کردی. اغلب، طرف‌های غروب اوایل دهه 1350 روی این پشت بام می‌رفتم. غروب بود و هوا تاریک. پاییز بود و اندکی سرد. و این رفتن‌ها هم دلیلی داشت. وقتی سرو‌صداهایی مبهم شروع به بلند‌شدن می‌کردند. غُرشی از صداها که می‌فهمیدی فریادهایی هستند؛ اما، مشخص نبود چه می‌گویند: همهمه‌ای موهوم از صداهایی که مثل یک گروه کُر در هم‌آمیخته و هماهنگی زیبایی داشتند اما به سطح فهم کلمات نمی‌رسیدند. آنگاه بود که روی پشت بام رفتن، رمز را می‌گشود و شعارهای ضد استبداد و برای آزادی دانشجویان را می‌شنیدم. فضای غریبی بود: فضایی آکنده از ترس و عشق و زیبایی، یک دراماتیزاسیون واقعی که هنرپیشه‌ها را نمی‌دیدی و فقط صدای‌شان را می‌شنیدی. ترکیبی از صداهای مردانه و زنانه که برای‌مان بسیار لذت‌بخش بود. سعی می‌کردم کسی را ببینم اما جز نرده‌ها و درختان پشت‌شان هیچ چیز پیدا نبود. فریادهایی شادمان که نوید آینده‌ای بهتر را می‌دادند و اینکه فضای آرمانی جلوی دانشگاه همه جا را فرا بگیرد. شادی‌مان کامل بود و خیال‌مان در اوج. سردی هوا را احساس نمی‌کردی و گرمی آزادی وجودت را می‌گرفت. اما گاه‌به‌گاه، به این «سمفونی شادمانی»، صداهای دیگر افزوده می‌شد: به هم ریختن صحنه، فریادهای خشمی که جایگزین فریادهای شادی و امید می‌شدند، صدای فلز و چوب و درد و اضطراب و نومیدی و ناله‌ها و جمعیت‌هایی که به هر سو می‌دویدند و... سرانجام سکوتی که از راه می‌رسید و سرو صدای دوباره ماشین‌ها و بوق‌های کرکننده‌شان که روزمرگی را بار دیگر بر فضای آرمانی حاکم می‌کرد. حال، نمایش به پایان رسیده بود، امیدها نیز همینطور، و باید از پشت‌بام به‌زیر می‌آمدم و دوباره غرق رویاهای نوجوانی می‌شدم، غرق شیفتگی‌ام برای آن دختران و پسران زیبا و اثیری که هرگز ندیده بودم‌شان؛ اما، می‌توانستم شادی و شادمانی و امیدشان را در گوشت و پوست خود حس کنم. چنین بود که دانشگاه در ذهن من برای همیشه به‌مثابه مکانی برای آزادی، اندیشیدن و شادمانی حک شد و نه برای نظم و به‌صف کردن و سر به‌زیرانداختن.






ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
کد تصویر را در کادر وارد کنید